يبار تو دوران عقد رفته بوديم خريد از اين زنجيرا ك جلو پاساژا هست رو نديد و پاش رفت پشتش با مخ رفت تو زمين
منم چادرم گرفتم جلو دهنم و ميخنديدم وقتيم خيلي خندم مياذ از چشام اشك ميريزه
خلاصه شر شر اشك از چشام
ي سربازم اومد جلو منو ديد هول شد گفت ابجى گريه كن روزى ده نفر اينجا ميوفتن
حالا خنده من بدتر شد😂😂😂😂
يهو همون لحظه هم پسر عمه باباى من مارو ديد و اومد جلو
هميشه ميگه بنظرت چرا پسر عمه بابات بايد اونجا ميبود و ضايع شدن منو ميديد🤣🤣🤣🤣