بعد فوت پدرم همه بهمون پشت کردن
پدرم پسر بزرگ خانواده شون بود و کمتر از پدر نبود واسه خواهرا و برادراش.
تو سخت ترین روزای زندگی مون عموهام پشت برادرم رو خالی کردن.
دو ماه بعد فوت پدرم، عمو بزرگه م که دو سال از پدرم کوچیکتره دخترشو عقد کرد، کل مراسم خواستگاری تو عزاداری های ما برگزار شده بود. نکرد واسه داداشم یه پیرهن بیاره که از عزا درش بیاره.
انگار نه انگار بابای من واسه اونا جوون میداد، میمرد واسه برادراش..
خدا شوهرتو سر عقل بیاره، عزیزم سعی کن با زبون دلشو به رحم بیاری.
همسر منم ۲۰ روز بعد فوت پدرم تقریبا باهام قهر کرد، حرف نمیزد. بهش گفتم الان سخت ترین روزای زندگیمه، اگه الان بخوای پشتمو خالی کنه دیگه هیچ وقت نمیخوامت. واگذارت میکنم به خدای خودم.
خدا رو شکر بعدش خوب شد.