همین کارا رو کردن پولدار شدن دیگه
مادر شوهر من عمرا مهمون دعوت کنه بچه هاشو
هر وقتم بری بی نهار و شامن
ولی دعوتشون کنی غذای دو روزشونم میبرن
یه بار خواهر شوهر کوچیکم مراسم سیسمونی داشت از صبح گفته بود بریم کمکش
تا ظهر کار کردیم سر ظهر برای هر نفر یه تخم مرغ زدن املت درست کردن تازه میگفتن سنگینه
سر سفره هم میگفت چه خوب شد حالا قرار بود از سر کوچه کباب بگیریم
البته سر کوچه شون یه کبابی معروف هست
تا خود شب گشنه موندیم