سلام دوستای گلم خیلیا هستن اینجا بامشکلات من اشنان و بعضیا منو میشناسن امشبم ازاون شباس که دلمخیلی گرفته شوهرم بادوستاش رفته بود بیرون منم با خانواده شوهرم بودم مهمونی خونه فامیلاشون خیلی دلم شکست همه باشوهراشون اومده بودن ولی منی که نامزدم همیشه بدون شوهرم میرم مهمونیا امشب به معنای تمام حس کردم که وجودم براش معنی نداره دوستمنداره هیچموقع وقتشو برای من نزاشته همیشه بادوستاش بوده خیلی دلمگرفته اخه تواین دنیای بزرگ چرا یکبار نباید دنیا روی خوش خودشو به من نشون بده ازهمه طرف میخورم زمین نمیتونم بلند بشم گفتم برم دنبال یکاری رفتم وارد یکاری شدممدیر کارم زورش فقط به من میرسه حقوقم کمه منت میزارم سرمو کلی حرف میخورم بااینمدرکم باید حرف هزارتا ادمو بخورم نمیدونم چرا دنیا تمام تلاششو میکنه دست به دست سختیا دادن تا منو از پا دربیارن مگه یه ادم چقد توانایی داره تا دربرابر مشکلات صبرکنه چرا من نباید یه لحظه زنگ ارامشو ببینم 😔
خوب روشی ک پیشه کردی اشتباهه بدون شوهرت جایی نرو کم کم صدای خانواده شوهرت هم در میاد ک چرا ن خودت میای ن خانمت تو هم بدون شوهر پا تو جایی نمیزاری ک ... فقط با همسر نازنینم. کارت هم سعی کن بفهمی و سیاست جدید رو یاد بگیری ...پیشنهاد میدم کتاب روش برخورد با افراد دشوار (تانگفو) رو بخونی ...خیلی کمکت مبکنه
از من می شنوی این کتاب رو بخون کلی سیاست رفتاری بهت نشون میده ... من دو دور خوندمش و خیلی کمکم کرد...برای نجات خودت تلاش کن حیف تو...شوهر کردی ک تنها باشی ...خوب با محردیت چ فرقی داری