دقیقا مادرمم میگه منم همچین پسرو عروسی داشتم نمیزاشتم برن
بخدا الان بار۴ باید بره شیراز عمل چشم کرده شوهرم میبره
بغیر مخارج , منم هیچی نمیگم میگم مادرشه خدا راضی باشم
تنها چیزی که میخوام دست از سرم بردارن ولی ول نمیکنن
انگار بااین کارا میخوان منو به خودشون بچسبونن همیشه
وای اینقدر تعریف منو میکنه خدامیدونه
هرکس منو میبینه همش میگه مادرشوهرت چقدر تعریف میکنه ازت
بعدها فهمیدم این تعریفا ازهمه میکنه