اولش همش با بحق و دعوا و گریه... میگفت منم خونه مادرت نمیام دیگه میگفتم نیا... آخه نمیشد هرروز من برم خونشون ,حالم از رفتارشون بهم میخورد
ازاین زورم میامدکه بزور منو میبردن , من میگفتم نمیام به شوهرم میگفتن بگو بیاد ,اینم میگفت بیا به زور منم واسه اینکه دعوا نشه مجبور بودم
حالا یجوری شده شوهرم حتی بدون اجازه من نمیگه بیان خونمون ,زنگ میزنن بهش میگن زنت کجاست میگه نمیدونم بیرونه بزار ببینم کجاست ,بعد بمن زنگ میزنه اگه بگم بگو بیان میگه باشه ,بگم نه میگه چشم , دیگه اصلا دعوا نمیکنه سر پایین رفتن
بخدا بگم چه کارایی میکنن یا چه حرفایی میزنن ماهی یکبارم نباید برم خونشون