میخوام از یه حس بد براتون بگم. حسی که یه مدته بد درگیرشم. بعد از کلی نظر نیاز خدا بهمون یه دختر داد . اسمشو گزاشتیم دیانا . از همون اوایل که فهمیدیم دختره اسم انتخاب کردیم براش. کلی ذوق و خوشحالی داشتیم هرشب تا راجع بهش منو همسرم حرف نمیزدیم اینکه شبیه کی میشه چجور بچه ای میشه و ازین حرفا نمیزدیم و کلی قربون صدقش نمیرفتیم خوابمون نمیبرد . خلاصه دختر کوچولومون به دنیا اومد .همه چیزمون شد دیانا. عشق و زندگیمون شد دیانا. من خیییلی بهش وابستم. شاید بگید همه مادرها به بچشون وابستن اما مشکل ازینجا شروع شد که فهمیدم دوباره باردارم. ناخواسته نبود . یعنی تصمیم داشتیم بچه دار بشیم اما نه به این زودی . اوایل شوکه بودم یعنی خنثی بودم. نمیدونستم ناراحت باشم یا خوشحال اما همسرم و اطرافیان همه خوشحال بودن. تا اینکه تکون خوردانش شروع شد و کم کم حس گرفتم بهش. اما یهو به خودم اومدم دیدم دخترم خیلی کوچیکه. واسش درک اینکه پدر و مادرشو باید قسمت کنه با یکی دیکه سخته. خودمم حس عذاب وجدان اومده سراغم. ازینکه نمیتونم دختر کوچولومو زیاد بغل کنم ناراحتم.ازینکه نمیتونم بازی هایی که دوست داره باهاش به خاطر وضعیتم انجام بدم ناراحتم . حسم به بچه تو شکممو از دست دادم. دوسش ندارم 😢😢 دلم میخواد فقط واسه دخترم باشم. سرزنشم نکنید حال خودم بد هست بدترش نکنید. الان ۶ ماهه باردارم حتی واسه اسمش که اوایل شوق داشتم هیچ علاقه ای ندارم پیدا کنم. امشب همسرم گفت کم کم جدا بخواب از دیانا که عادت کنه .عین بچه ها از تصور جدا شدنمون گریم گرفت .من طاقت ده ثانیه دوریشو ندارم حالا چجوری شب تا صبح خوابم ببره وقتی صدا نفساشو نمیشنوم؟!! حس میکنم نمیتونم مادر خوبی واسه پسرمون باشم . من فقط دیانامو میخوام ... حس میکنم دارم در حقش ظلم میکنم .همش۱۸ ماهشه.. نمیتونه درک کنه مامانش به یه بچه دیگه محبت کنه. ازینکه حس کنه یه بچه دیگه پدر مادرشو باهاش شریک شده و غصه بخوره دارم دق میکنم. ازینکه تو دل کوچولوش غم بشینه دق میکنم. 😢😢 بخدا الان دارم اشک میریزم از تصور تمام لحظاتی که مجبورم پسرمونو بغل کنم و دیانا شاهد این ماجراست و غم میشینه تو دلش که مامانم اونو بیشتر دوست داره. نمیدونم درکم میکنید یا نه .دست خودم نیست . حالم بده... خیلی بد 😭😭😭