الان ۲ ساله ازدواج کردیم ی بچه ی ساله دارم زیاد با هم دعوا و مرافه داشتبم من عاشقش بودم و همیشه تو دعواها من کوتاه میومدم این سری ی ماه رفتم مسافرت ب اصرار خودش وقتی برگشتم انگار ی روز نبودم ن دلتنگی ن بغلی ن هیچی الانم ک یکسره سرد و بیتفاوته خودشو میگیرخ نمیگه نمیخنده قبلن بهتر بود باهاشم حرف زدم فایده نداره با دوستاش با خانوادش از ت دل میخنده شوخی میکنه با من سرد و بی تفاوته همش میگ خوابم میاد و ن حرفی ن وشوخی ای همش با من تند و عصبانیه صبح میره ۱۱ شب میاد ی زنگم در طول روز نمیزنه منم میخوام برم سمتش میگ سبک باز یدر نیار رابطه ج ن سیمون خوبه ولی عاطفی ن من هر چی شوخی مکنم پیام میدم هیچی ک هیچی خسته شدم نمیدونم چیکار کنم دلم میخواد واقعا عاشقم باشه بارها هم بهش گفتم بدتر شده بهنر نشده