ممنون ولی واقعا خیلی سخته همش میگم کاش زودتربشه هفته ای دیگه این موقع دیگه راحتم😑
من شب عروسیم که تموم شد همه اومدن خونه عروس من فقط میگفتم خدایا می برن دیگه تموم بشه .شانس مهمونا رفتن تازه مامانم و پدر شوهرم اینا نشستن و شروع به تعریف خاطرات خودشون کردن ساعت یک شب بود ما هم مونده بودیم رو دروایسی میترسیدیم بگیم برید فکر کنم عجله داریم برا شب حجله .با اون لباس و خستگی تا دو و نیم نشستن وقتی رفتن فقط لباسامو کندم موعامم باز کردم یه ساعت کشید رفتم تا دوازده ظهر فرداش خوابیدم بهترین خواب عمرم بود .فرداش چه آرامشی داشتم تو خونه خودم.ولی از شانس از وقتی بیدار شدم همه زنگ میزدند حالمون میپرسیدن که مشکلی نیست یعنی مرده بودم از خنده که اینا چی فکر کردن پیش خودشون تا آخر به مامانم گفتم خجالت بکشید سه نصفه شب رفتید از ما چه توقعی داشتید اون وقت . یعنی تا شب گفتیم و خندیدیم با شوهرم از دست تفکرات قدیمی مامان بابا هامون.