2777
2789
عنوان

نمیدونم باپسرم چکارکنم.کمک خاهشا

231 بازدید | 39 پست

پسرم ده سالشه بااینکه ازسن کم تواتاق خودش میخابه اماچندمدته شبهاقبل ازخواب همش فکرمرگ وترس ازمرگ داره.بهم میگه مامان این فکرنمیذاره بخابم ومنومیترسونه .سعی میکنم پیشش بشینم وحواسشوپرت کنم تابخابه ولی این ترس داره هرشب بدترمیشه.نمیدونم چکارکنم.آیادارویی بدون عوارض هست برای رفع این مشکل.خیلی داغونم

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

نباید حواسشو پرت کنی باید بشینی باهاش حرف بزنی و بزنی ببینی مشکل کجاست؟؟

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️

آره حتما ببرش دکتر تا ترسش بریزه ،پسرخاله من وقتی نه سالش بوده خونشون دزد اومده الان که پونزده سالشه بیشتر شبا میترسه هر وقت تو کوچشون سر صدا میشه این جیغ میزنه که دزده

همانا بایاد خدا دلها آرام گیرد
اخه مشاورحاذق پیدانمیکنم.خیلی باهوشه .هرچقدرسراین مساله باهاش صحبت میکنم بی فایده است

منم اینجوری بودم الان وسواس فکری شدیددارم 

ای دادبراسیری کزیادرفته باشد....صیادرفته باشددردام مانده باشد
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792