نگران نباشید، خدا حفظش کنه براتون.
من زایمانم خیلی ناگهانی بود. یک شب درد شدید کمر و پهلو داشتم. زنگ زدیم بیمارستان و گفتن فورا باید بیایید.نمونه خون گرفتن و عفونت پیدا کردند و گفتند باید زایمان انجام بشه. صبح ساعت 7 دخترم به دنیا اومد. تا دو روز نیاز به اکسیژن داشت و بعد فقط برای اینکه دمای بدنش حفظ بشه داخل انکوباتور بود.
ما ایران نیستیم. اینجا داخل بیمارستان و همون بخشی که نوزادهای نارس نگهداری میشن، به مادر و پدر یک اتاق میدن و در تمام مدتی ک نوزاد بیمارستانه، مادر حتما باید بیمارستان بمونه. و خلاصه که من 50 روز داخل بیمارستان زندگی می کردم. انکوباتور هم داخل اتاقم بود. رسیدگیشون خیلی عالی بود. هر دو ساعت باید شیر میدادم و پوشک عوض میکردم. در طول شب پرستار میومد بیدارم می کرد. خیلی خسته بودم. بچه اولم بود و اصلا عادت به شب بیداری نداشتم. از نظر روحی خیلی آسیب دیده بودم.
از یک طرف محیط بیمارستان خیلی خسته کننده بود و خیلی تنها بودم. از اون طرف احساس گناه می کردم و فکر می کردم مادر خوبی نبودم و نتونستم نوزادم را به موقع به دنیا بیارم. روزی یکساعت می تونستم برم بیرون. ولی اگه خانم بارداری با شکم خیلی بزرگ میدیدم حالم بد میشد...از یک طرف به مادرم نگفته بودم زایمان کردم. چون ایران بود و میترسیدم نگران بشه...بعد از چند هفته کاملا احساس افسردگی کردم. پرستارها برام روانشناس اوردن که خیلی کمکم کرد.
دیگه بعد از 50 روز اومدم خونه با دخترم. بعد از اون یک دستگاه خیلی کوچک بهمون دادند که تا چند ماه به دخترم وصل بود. برای این بود که اگه تنفسش قطع بشه آژیر بکشه. خوشبختانه هیچوقت این اتفاق نیافتاد...
تغذیه اش هم که تا 3 ماه از طریق لوله ای بود که از بینیش رد شده بود. باید شیر می دوشیدم و بعد با سرنگ و از اون لوله بینی تغذیه اش می کردیم. پرستار میومد خونه و وزنش میکرد و اون لوله را تعویض میکرد. ولی خب طفلکی خیلی اذیت میشد و گریه میکرد...
بعد از 3 ماه دیگه تونستم خودم شیرش بدم و دیگه خدا را شکر اوصاع خیلی بهتر شد.