واای بچه ها دیگ خسته شدم .با کاراش باعث شده یک درصدم دوسش نداشته باشم .الان شش ساله باهمیم هیچ پیشرفتی نکرده .خیلی جاها کوتا اومدم و صبر کردم ولی میبینم هیچ کاری نمیکنه .اولش رفت مغازه باز کرد شش سال پیش 20 تومن داشتیم ب باد داد .بعدش ی مدت رفت پیش دوستاش کارگری...بعدش باز رفت سربازی ک دوسال با بچه کوچیک سخت گذشت بهم .الانم اقا چهار ماه بیکاره سربازیش تموم شده ..عین خیالشم نیس در عوض چسبیده ب باشگاه .الانم اعصابم خورد شده خواهر شوهرم ازدواج کرده پنج ماهه خونشو جدا کرده شوهرش بیکار بود ب سرعت رفت دنبال کار الان برگشتن از سرشب کلاس میزاره برام ماشین خریدن .کلی پیشرفت وپس انداز .حالا من هر چی صبر میکنم هیچی نمیشه .چقدر دلم گرفته ...چیکار کنم باهش .با خودم میگم جدا شم راحت میشم
عزیزم ببخشیدا ولی چرا همه چیز رو گردن شانس میندازی شوهرت کار نداشته سربازی نرفته بوده خونه و ...
اون موقه اصلا همچین فکرایی نمیکردم .شانسه ک دیگ عزیرم چرا خواهرشوهرم تو پنج ماه پیشرفت کرده منی ک ای همه مدت تووهمه ی زمینه ها کوتا اومد هیچی نمیفهمه از خودش اصلا او بود ونبودش چی میشه واس بچم
ی چیزی میشنوی .یسره باشگا میره زنگ میزنه همه رو جمع میکنه برن بازی کنن ی کارامیکنه که هر کدوم ازون کارای بی خیالش انچنان فشاری ب ذهنم میاره که حد نداره