سلام خانما. مشکل من اینه که. احساس میکنم خانوادم دوستم ندارن. خانوادم شهرستان هستن همیشه دوست دارن خواهرم پیششون باشه یعنی برا خواهرم و بچش و شوهرش جونشونم میدن. نمیدونم چیه حتی مامانم هرجا هست میگه فقط دوست دارم دختر کوچیکم یعنی خواهرم پیششون باشه و موقعی که از پیششون میره حتی گریه میکنه. دو هفته پیش من رفتم پیششون یه هفته موندم بعد شوهرم اومد دنبالم حتی یه خداحافظی هم با من نکردن خیلی دلم گرفت. حتی از موقعی که اومدم یه زنگ به من نزدن. اینجا هم کسی رو ندارم دارم دیوونه میشم نمیدونم چیکار کنم شما میتونین کمکم کنین؟
این جورچیزهای که توی خانوادهت پیش میاد رو به شوهرت منتقل نکن شاید بعد از چند وقت همین چماقی بشه وبه ...
شوهرم.خودش رفتارشونو میبینه. همه از خانواده شوهر گله دارن ولی به جرات میتونم بگم خانواده شوهرم منو بیشتر از خانواده خودم دوست دارن حتی جونشونو برا من میدن و خانواده خودم... بعضی وقتا فکر میکنم نکنه بچشون نیستم و منو از پرورشگاه آوردن
نه باهاش کنار نیومدم داغونم ولی چیکار میشه کرد خواهرم خیلی موش میدونه من یه مدت مامانمو گذاشتم کنار ...
بهتر شدن. هفته بعد قرار از شهرستان بیان خونه من و خواهرم تقریبا نزدیک هم هست هروقت میان اصلا خونه ما نمیمونن. همش دوست دارن خونه خواهرم بمونن. حتی چندبتر به من گفتن نمیتونیم بچه تو رو اندازه بچه خواهرت دوست داشته باشیم
به خاطرشون سر بچم داد زدم فقط 10 ماهشه خدا لعنتم کنه. همش بچه خواهرمو با بچه من مقایسه میکنن میگن او ...
از خوندن این یه چیزی تو دلم موند که باید بگم. شاید شما فکر کنی که خیلی زن مهربونی هستی اگر همچنان رابطه ت حفظ کنی و بیفتی دنبالشون و هی محبت بخوای ازشون. ولی به بچه و شوهرت رحم کن. شما در قبال اون ها هم مسئولی و حق نداری در معرض تحقیر و آزار دیگران قرارشون بدی. این رو می گم که دو فردای دیگه بچه ت حس من رو نداشته باشه. من هم مادرم دقیقا موقعیت شمارو داشت. دقیقا. خانواده شوهر دورش می چرخیدن (می چرخن) ولی خانواده خودش از صد پشت غریبه بدتر بودن. ما خیلی آزار دیدیم. من و پدرم. من خیلی وقت ها فکر می کنم مادرم باید درست رفتار و مدیریت می کرد. به روش نمیارم الان چون فایده ای نداره اما اذیت هایی که شدیم هم یادم نمی ره. لطفا به این مسئله فکر کن.
«مگه زوره؟ به خدا هیچکی به تاریکیِ شب تن نمیده؛موشِ کورم که میگن دشمنِ نوره، به تیغِ تاریکی گردن نمیده!»
خواهرم برا ازدواجش پیش دعانویس میرفت البته من بهش اعتقادی ندارم لزش میخواست کاری کنه خانوادم اونو و دوست پسرشو خیلی دوست داشته باشن و راضی به ازدواجشون بشن همینطورم شد. الان میگم نکنه تقصیر اون دعانویسه باشه
از خوندن این یه چیزی تو دلم موند که باید بگم. شاید شما فکر کنی که خیلی زن مهربونی هستی اگر همچنان را ...
مرسی عزیزم از راهنماییت من اصلا دوست ندارم بچم.مثل من بشه. به خاطر دادی هم که سرش زدم خیلی پشیمونم. من عاشق شوهر و بچم هستم دوست ندارم اتفاقی براشون بیافته