سلام میخوام درد دل کنم بلد نیستم کسی رو هم ندارم باهاش حرف بزنم جلو دوستا و اشناها خیلی وجه خوبی دارم نمیخوام قضاوت بشم مامانم از من دوره اگرم نزدیکم بود اهل گوش دادن بدون قضاوت نیست
آخه ما که همه چی رو نمیدونیم کامل هم نمیگی . البته اوایل ازدواج و تو مراسما اختلاف و... هست
من خانوادم خیلی سطحشون بالاتره ولی خوب ادمای بی محبتی بودن من تو شهر دیگه ای دانشگاه قبول شدم که خواهرمم تو اون شهر درس میخوند یعنی عمدا زدم اون شهر چون برامون خونه خرید مادرم دیگه نمیشد هر کدوم یه ور باشیم اونجا با همسرم اشنا شدم خوشتیپ بود ولی خواهرم مخالف بود دوست بشیم میگفت یه جوراییه بما نمیخوره
اونا خانوادشون خیلی معمولی بودن و سنتی خودش اما خیلی آدم جالبی بود واسه من مثل مردهای خانواده ما نبود خیلی غرور داشت نمیدونم چجوری توضیح بدم بهرحال ما ۴ سالی دوست بودیم خیلی نزدیک بودیم مادرم خیلی اذیتم کرد میگفت این ولت میکنه ولی نکرد بقول خودش زیر قولش نمیزنه سرشم بره
مالی و فرهنگی اونا خیلی مردسالارن ما زن سالاری داشتیم من پدرم استاد دانشگاه پدر ایشون نه که البته مهم هم نیست ولی اونا دیدشون با دید ما فرق داشت دروغ نگم منم کمبود محبت داشتم همچین مردایی برام خیلی مورد پسند بودن اغلب دخترا تو سن ۱۸و۱۹ همچین پسرایی رو میپسندن دیگه