عزیزم من تجربه خودم میگم بهت
وقتب عقد بودم چندبار رفتم یه شهردیگه باهاشون که خیلیم پشیمون شدم...
من جلو بودم از نظرجا وراحت بودم ولی اصلا نمیشد حرفی ب شوهرم بزنم تا یچیزی میگفتم همش جواب میدادن انگار بااونا بودم ,یا نمیزاشتن آهنگ بزاریم ,وای اینقدر غیبت میکردن ۸ ساعت راه بود که دیونه میشدم, یبار به شوهرم گفتم بس کن دیگه توی جاده اینقدر غیبت مردم میکنی خوب نیست... منظورم بااونا بود گفتم بلکه ساکت شن... واقعا خوشم نمی آمد و بخاطر شوهرم رفتم
ولی وقتی عروسی کردم بازم همین رفتار ادامه داشت ,منو با زور بردن باخودشون دیگه ,هرچی میگفتم نمیام دوست ندارم بیام روستا بدم میاد فایده نداره , از یک ماه قبل بامن سر مسافرت بحث میکردن
آخرشم خواهرش گفت میخوای بیای میخوای نیای ماکه میریم ...
یعنی نیامدن تو مهم نیست ,شوهرم میخواست ببرشون...من اصلا مهم نبود که نمیرم کاری هم نداشتم که شوهرم میخواست ببرشون ولی زورم آمدکه چرااین حرفو زد که انگار این وسط من هویجم...
منم زنگ زدم به شوهرم گفتم زنگ بزن بگو نمیام چون زنم نمیاد
وقتی بهش گفت نمیام چون زینب نمیاد گفت چیکار اون داری بیا بریم
حتی اسمم نیاورد ,گفت اون...
شوهرمم گفت بدون زنم نمیام من
آخرش ک باهاشون رفتم بخاطر اسرار شوهرم ولی خواستم بهش نشون بدم که شوهرم بدون من جایی نمیره... که دیگه حرفشو تکرار نکنه... ولی فایده نداره بازم میان گیرمیدن.
ازمن میشنویی نرو ازاولش تامثل من بزور نبرنت بعدا
جون هرکارکنی دیگه فایده نداره,طلبکارمیشن بعد