دلم تنگه روزای بچگیمه
که برف بازی میکردیم با دوستا
بعدش سرما میخوردیم همه قربون صدقه مون میرفتن
مامانم سوپ درست میکرد با ناز و بی میلی میخوردم
بابام برام آب میوه میگرفت نه کسی توقع کاری داشت
الان سرما خوردم نه بخاطر برف بازی
چون آخر شب رفتم حموم از فرط خستگی نا نداشتم موهامو خشک کنم
کسی قربون صدقم نمیره خودم باید آشپزی کنم
کسی قدر زحمتامم نمیدونه