لطفا نگید بچکون بچلون...😒سعی میکنم تند تایپ کنم و خلاصه...😒و سانسور..چون نمیخوام بترکم😐
سال سوم راهنمایی بودم ک..تو کوچه ی مدرسمون چن تا سوپری بود..رفتم خوراکی گرفتم و بادوستام واستاده بودم جلوی سوپری.با موتور رد شد..یه بار دو بار سه بارو.....یکی از دوستام گفت ببینین بخاطر من میادا...چ خوشکلم هس..بلا خره رفتیم سرکلاس..ومن مثل همیشه بیخیال بودم چون چشم و گوشم بسته بود..موقع برگشت ب خونه توخیابون واستاده بود..من ودوستام مسیرمون یکی بود سوار ماشین ک شدیم با موتور افتاد دنبالمون.بازدوستم فک کرد بخاطر اونه...ولی وقتی دوستم پیاده شد اون بر نگشت .تا خیابون ما دنبالمون اومد.
اونموقع خیلی ترسیده بودم.شایدم خجالت بود ن ترس.از فرداش هر روز از دور میدیدمش هرروزم پشت سرمون با موتور میومد..کچل بود و ی کلاه سرش میزاشت.بعد یه هفته اومد جلو تو یه برگه کوچیک شمارش نوشته بود .گرفت طرفم خجالت کشیدم برم جلو..ولی دوستم باحرص شماررو ازش گرفت و داد ب من ..اون رفت و دوستم بهم گفت اگه ی روزم توعمرم مونده باشه میونه تو واون بهم میریزم حتی اگ زنش باشی..😑