بچه ها ی دوماد تازه وارد داریم تو خونمون ک خیلی میره خونه پدرم اونجا قلیون اینا میکشه حالا شوهرم گیر داده ب من که مگه خونه شما کافه هست که اونجا قلیون میکشه و تا تو یا خواهرت میرید اونم فوری میاد گفتم خوب ب من چه خونه مادرم که دیگه دست من نیست بگم کی بره کی نره گفت من تازه شناختمت و زد تو سر خودش گفتم چطور شناختیم مگه عوض شدم ی خورده سر تکون داد فهمیدم منظورش چیه گفتم هر فکری دوس داری بکن اینقد گفتم فلان کارونکنم فکر بد نکنی بهمان کارو نکنم فکر بد نکنی که خسته شدم باز دوباره ی حرفایی زد که باز منظورش این بود که تو دلت پیش دومادتونه البته مستقیم نگفت منم دیدم این منظورشه گفتم اره دلم پیششه اونم ی سیلی محکم بهم زد سر شام بودیم دیگه هیچی نگفتم و اون چندتا حرف زد و دیگه توجه نکردم بهش سفره رو جمع کردم و جارو انداختم که بخوابم ب ده دقیقه نکشید اومد معذرت خواهی ولی گفتم بره که خوابم میاد باز ترفت و عذرخواهی میکرد ولی محلش ندادم صبحم باز اومد باز محلش ندادم خیلی حرفای بدی میزد میگفت خونتون مثه کابارس
حالا کار بدی کردم؟؟تموم این دوسال همش تهمت الکی و توهین میکرد چندبارم کتکم زد هیچبار هیچی نگفتم ولی اینبار دیگه زدم ب سیم اخر