من سه سال و سه ماه عقد بودم از ماه های اول سر همین اخلاقش دو دل بودم تا این ک همش پشت گوش انداختم تا شد یه سال دو سال بعدم سه سال الانم ک سه ماهه ازدواج کردم پشیمونم حس میکنم من اصلا آدم این مدل زندگی نیستم چون قبلا آزادانه میرفتم همه جا لیسانسمم دو ساعت از خونمون فاصله داشت گاهی خوابگاه میموندم حتی هر جای تهران میگفتن میرفتم جواب آزمایش بابامینا رو هم من میرفتم میگرفتم از خونمون تا بیمارستان سه ساعت راه میرفتم الان تا سر کوچه نمیتونم برم فقط تنها باشگاه میرم
ذهن های بزرگ درباره ایده ها بحث می کنند، ذهن های معمولی درباره رخدادها، ذهن های کوچک درباره افراد. “النور روزولت”
قراره برم تو ی شهر کوچیک باش زندگی کنم میدونم دق میکنم ، من تمام جونم زندگیم مامانمه ، اینا ب کنار میدونم هر وقت قراره بیایم شهر خودمون علم شنگه ای دارم ک اول بریم خونه اونا حتمن یا اونجا بخابیم و بمونیم در صورتیکه من دلم نمیخاد اصن 😢😢 یا اینکه هر وقت میاد من باید برم خونشون ادم ب جوشیم میگم میخندم اون بیاد خونه ما لام تا کام حرف نمیزنه و ی جا میشینه و بعدش بفهمه ی جریانی شده غیر مستقیم ی تیکه میزنه ،
من هر وقت باش بحثم میشه هیچوقت ب جمع نمیکشمو بلندش نمیکنم ولی این یجور تو جمع خونوادش بلند ی تیکه ب من میگه و رفتاراش عین بچه ها جوری ک ماماش میگه صلوات بفرسین ...
دلم میخاد برم بیرون برم باشگاه برم با دوستام ، خودش هر وقت با دوسام میرفتم بیرون بخدا میکفتم برو ی دور بزن بیا دنبالم میومد تو کافی شاپ بعد دوستم شوهر کرده یبار قرار بود بریم بیرون برا اینکه ترسید شوهرشم باشه چ قشقرقی ب پا کرد ... میگم همونقدر ک تو نمیخاسی شاید اونام نمیخاسن تو باشی ولی نمیفهمههههه
من هر روز ب جز پنجشنبه و جمعه میرم باشگاه از ۹ تا ۱۲خب دیشب گفتم از این ب بعد هر هفته میرم استخر منتظر آبجیمم نمیمونم ک بیاد تنها میرم مث باشگاه واسه سلامتیم توام منو میرسونی گفت چشم...هر جمعه هم میریم خونه مامانم ...تفریحم شبا با ماشین ی دور میزنیم همینه!!!یه ماه پیش منو دو هفته برده شمال و ...حالا اعتراض میکنم میگم حوصلم سر رفته میگه بزا دو روز از روش بگذره تازه رفتیم!
ذهن های بزرگ درباره ایده ها بحث می کنند، ذهن های معمولی درباره رخدادها، ذهن های کوچک درباره افراد. “النور روزولت”