من تو هال دراز کشیده بودم، یه آقای بلند قد و هیکل درشت با چهره ای ک نمیشناختم اومد طرفم
از یه طرف تو گوشم قرآن میخوندن
از طرف چپ صدای جیییییغ و زجه زن ميومد و به حالتمث برزخ بود
اون آقا اومد بالا سرم بعد بدنم لرزید و دیدم من دارم باهاش میرم
بزووووور خودمو کشوندم جایی ک مامانم منو دید و در جا افتادم
صدای جیغ مامانمو شنیدم ک گفت الهام مرررررررردددددددد
بابامو داداشم و دیدم ک نمیدونستن چکار کنن
فقط میدیدم
بعد چند لحظه دوباره بدنم لرزید و به هوش اومدم و زدم زیر گریه
شاید باورش یه کم سخت باشه😢😢😢😢