شوهرم چند وقته ک دوست داره برا سالگرد مادربزرگش غذا درست کنه خانواده اش ک حدود ۲۰ نفر هستن دعوت کنه حالا دو روز پیش سالگردش بود فکر کنم ی ۱۴ سالی از فوتش میگذره خلاصه سرتون درد نیارم با این باردارم گفتمش باش از صبح گیر پخت پز هستم برا شام ..کمر برید چون دیسک کمر دارم اذیت شدم بخدا ی کلمه از صبح تا حالا نگفته دستت درد نکنه یا خسته نباشی خانم ..ک یکم از خستگیم کم بشه بخدا ...حالا قرار غذا ها رو ببرم خونه پدر شوهر شب همه میان انجا ..چون یکم خونم کوچیکه نمیدونم شاید دلیلش این باشه ..پدر شوهرم گفت بیاید انجا
هر روزی که میگذره با خودت قرار میذاری انتظارت از آدما رو کمکم، کم کنی. میبینی افاقه نمیکنه آدما رو دونهدونه از زندگیت کم میکنی. و این چرخه اونقدر هست که بخودت میای و میبینی نه دیگه کسی هست و نه دیگه انتظاری.