2777
2789
عنوان

چطوری ازتون...

584 بازدید | 56 پست

خواستگاری کردن؟کجا؟ازطریق کی؟

حالم خوب نیس بیاین تعریف کنین ازخاطره های قشنگتون خوب شم مرسی

احساس سوختن به تماشا نمیشود. آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم !

خواهر  شوهرم تلفن کرد به مامانم. مادرم هم گفت نهههه

"برای اینکه مردم در خط نگه‌داشته شوند، آن‌ها باید گرسنه، نیازمند، بی‌سواد، و خرافی نگه‌داشته شوند. اگر فرزند بقال باسواد شود، او نه‌تنها به سخنرانی من انتقاد خواهد کرد، بلکه واژه‌های بدیعی را نیز بکار می‌برد که نه شما و نه من نمی‌توانیم آن را بفهمیم … چه اتفاقی می‌افتد اگر کودک علوفه‌فروش باهوش و توانا باشد و کودک من، ...،تنبل و احمق باشد؟"

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

از طریق یکی از دوستای مامانم

تو تاپیکم مفصل گفتم

تقریبا همه سایت در جریانن

خخخخ

خیلی دوست دارم به همه عقاید احترام بذارم ولی پذیرش بعضی از اونها توهین به شعور خودم محسوب میشه!       (آنتونی هاپکینز)

پسر عمومه خودش دوسم داشت همه خانوادش مخالف بوده ولی گفته فقط اون یا هیشکی خواهرش اومد خانواده منم مخالف بودن ولی منم دوسش داشتم بالاخره مال هم شدیم  😍

با شاد بودن، زیبا بودن، رنگی بودن، خندیدن، رقصیدن و آواز خواندن هم میتوان به بهشت رفت... کافیست انسان باشیم

تو ماشین پشت چراغ قرمز 😃😃 نمیدونم چرا فکر کرد موقع خوبی ازم خواستگاری کنه

فقط 11 هفته و 6 روز به تولد باقی مونده !

1
5
10
15
20
25
30
35
40
روزی دختری خواهم داشت شبیه خودم باچشمهایی درشت که همه ی دنیا را زیبا میبیند عاشقانه زندگی میکند، تنفر برایش بی معناست، مهربانی را یادش میدهم، اعتماد راهم...یادش میدهم همه دنیایش را با مادرش قسمت کند، حتی خطاهایش را،آن وقت هیچ وقت تنها نمی ماند ...نمیگویم دخترم بترس ازمردها می گویم بترس ازگرگها، مردهاکه گرگ نیستند، پدرت فرشته ای است که روزی خدا او را فرستاد و روح تنهای مرا لمس کرد و نگذاشت ، تنهابمانم....روزی دختری خواهم داشت شبیه خودم اما بسیار قوی تر، بسیار بخشنده تر، بسیار مهربان تر و بسیار صبور تر...

دوست شوهرم منو خانوادمو میشناختند دورادور به خودم و مادرم گفتند موردی هست 

بعد چند ماه منو دعوت کردند دفترشون و دوستشونو یعنی همسرم رو با هم صحبت کردیم شدیم عشق هم 

خوشا جانی کز او جانی بیاسود 

رفتیم با هم نشون خریدیم یواشکی خواهر شوهرم زنگ زد اجازه گرفت اول دوتا از خواهر شوهرام با مادر شوهرم اومدن منو دیدن بعد اجازه گرفتن برا خاستگاری رسمی دوشب بعدشم اومدن و نامزد کردیم با 6 عدد خواهر شوهر کلنجار میرویم به همین خوشمزگی تامام

تو مثل راز پاییزی🍁و من رنگ زمستانم❄چگونه دل اسیرت شد قسم بر شب 🌛نمیدانم💓
از طریق یکی از دوستای مامانم تو تاپیکم مفصل گفتم تقریبا همه سایت در جریانن خخخخ

تاپیکتوخوندم قبلا عزیزم ماشالازیاد بودن 😍

احساس سوختن به تماشا نمیشود. آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم !
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   آهو1957  |  6 ساعت پیش
توسط   aypari  |  8 ساعت پیش