بیایید از این خاطره ها ک ابرومون رفته بگیم .یبار با خالم داشتیم از پشت سر زن دایم حرف میزدیم قرار بود شبشم بریم خونشون خلاصه خالم گف النگواشم تازه عوض کرده منم گفتم اره دیدم زیاد میزدن خالم گف نمیدونم چن تا گرفته قبلا ۸ تا داشت ما ایم و گفتیم و شب رفتیم خونشون چمتون روز بد نبینه یساعت نبود نشسته بودیم ک پسر خالم با صدای بلند گف مامان اجی مامان اجی هی میگفتید زن دایی چن تا النگو داره شمردم ۱۲تا داشت خلاصه زن دایمم یه خنده ریزی میرفت اینم مگه ساکت میشد هی ۱۲ تا ۱۲ تا خلاصه حسابی ابرومون رف