من اینقدد خاطرات عاشقانه دارم ک نمیدونم کدوم بگم ...
اصلا برخود اولمون عاشقانه بود ,دوست دارم یبار تاپیک بزنم و کلشو تعریف کنم ولی میترسم شناسایی شم... مثل یه قصه بود... همیشه من میگم شوهرمن معجزه خدابود...
همسرم اول پرورش ماهی داشت و کارش خوب بود ,بعد
وقتی باهم آشناشدیم تازه ۲ماهی بود ورشکست شده بود و یه موتور داشت ,همچی فروخته بود ضرر کرده بود,صفر صفربود... شایداگه پولداربود هیجوقت عاشقش نمیشدم ,فکرمیکردم اینم ازاول مثل ما نداربوده ,چون من اصلا دنبال پسرای پولدارنبودم ,چون وضع ماخیلی مناسب نبود ... و همش میگفتم پسرپودار خیلی انتظارای بیجا داره
خلاصه من بااون موتور هزاران خاطره خوب دارم ,وقتی زمستون میشد هرشب بعد کارش میامد دنبال من خسته ی خسته... نزدیک نیم ساعت راه بود تاخونه ما ,منم میرفتم بیرون باهاش, توی سرما و بارون که همیشه پشت من کامل خیس میشد روی موتور ولی همیشه میرفتم ,اون بیچاره هم تابرمیگشت یخ بسته بود ولی بازم میامد ,اخرش یه بوسی میکرد ک گرماش تا استخونم میرسید خیلی خوب بود... همون موقعه که باهاش دوست شدم رفت سرکار با ماهی ۱۵۰۰ , ولی کم کم عالی شد ,شکرخدا همچی درست شد,الان نمیگم درآمد چقدر یا بخوام تعریف زندگیم بکنم ولی انگار خدا واسمون معجزه کرد... همیشه میگه هرچی دارم از برکت قدم تو دارم ,تو آمدی نعمت خدا آمد...
همه میگن بهش زنت خیلی باقدمش خیره ,