بهترین خاطراتم با اون بود..
اوایل دوستی یه روز باهاش قهر کردم قصدمم کات بود
خلاصه غروبش اومد دنبالم ولی من همش تو قیافه بودم
گفتم ازجاهای شلوغ شهر نرو( باماشین بود)
گفت چراااا؟گفتم خب زشته یکی میبینه مام ک قراره امشب کات کنیم دیگ
وای اینو ک گفتم خدا میدونه یه لحظه چقد تو هم رفتو ناراحت شد سریع ماشینو زد بغل و گفت پیاده شو
منم پیاده شدم
اومد جلوم وایساد باگریه گفت خانوم فلانی( فامیلیمو گفت)شما هیچ جا قرار نیس بری چون مال منی بعدشم دست کرد تو جیبش یه ست حلقه درآورد گرفت جلوم
گفت اینارو امروز با ذوق خریدم چطور دلت اومد اینطوری بگی؟
وای من فقط ماتم برده بود گفت ازدواج میکنی بام؟منم خر ذوق گفتم بلهههه😍وایییی اون شب یکی از قشنگ ترین شبای زندگیم شد😞