منو شوهرم لب دریا صحبت میکنیم و بیشتر از پیش میفهمیم نمیتونیم از هم جدا شیم، من بدون اون هیچ بودم و اون بدون من میمرد، صبح با پدرم صحبت کردم و بالاخره راضی شد بیان اما حتی نگاهمم نمیکرد و انگار ازم بریده بود عاخه من دختر سر ب راهشون بودم ک اینکارارو کرد
پدرم گفت رم و پشت سرمم نگاه نکنم بعد از این اتفاق، منم گذاشتم از رو عصبانیتش، رفتم بیرون و با پدر شوهر مادر شوهرم قرار گذاشتم دیدمشون و راضیشون کردم ک پسرشونو خیلی دوس دارم و مهریه چیزی نیس ک بخوان سرش همه چیو تموم کنن و ب سیصد سکه و سه دنگ خونه راضی شدن ، ینی پدر شوهرم تا اینارو گفتم بی چون و چرا قبول کرد و کلی بهم لبخند پدرانه زد مادر شوهرمم ازین ک تو خیابون نصفه شب ولشون کرده بودیم دلخور بود
منو شوهرم همون لحظه رفتیم برا ازمایش خون برگه بگیریم از محضر و بعد ساعت دو دوباره بیان خواستگاری، ساعت دو زنگ زد شوهرم ک پدرم اینا نمیان لباس بپوش بیام دنبالت با هم باهاشون هرف بزنیم، وسط خیابون پیاده شدم و ب پدر شوهرم گفتم اگه فک میکنید بهتون بی احترامی شده مطمعن باشید همش سو تفاهم بوده و برطرفش میکنم فقط بی ابروم نکنید جلو پدرم بیاید امروزو ک فقط خودشو مادر شوهرم راضی میشن بیان
میان خونمون و جو سنگیییییین بود اما پدر شوهرم ب خاطرم کلی لبخند ب لب داشت و هرچی پدرم میگفت ایشون میگفت قبوله دخترتون ارزشش بیشتر از ایناس قبووله، بعد اینکه همه چی قبول شد مادرم دلش نرم شد و رفت دنبال خواهر شوهرام و خانوادشون و تا اون موقع منو زنداداشم دور سر مادر شوهرم میچرخیدیم تا رام بشع، از محبت دلها ....
خواهر شوهرام اومدن و قرار شذد فرداش بله برون (شیرنی خوران)باشه، و پس فرداش هم عقد (درست قبل محرم توی چهار روز عقد هم کردیم همه تشکیلات هم ب خوبی پیش رفت و با اینکه فک میکردیم بد از اب در بیاد اما عالی شد فیلمبردار عکاس لباس آرایشگاه خونمون باند ضبط و....
شوهرم محرم سال قبل از خانم فاطمه زهرا خواسته بود تا دختری مناسبشو سر راهش قرار بده تا قبل محرم امسال ازدواج کنه با او، مادر شوهرم محرم سال قبل خواسته بود تا پسرش تا قبل محرم امسال ازدواج کنه با یه دختر خوب و مادرم از خدا خواسته بود (نذر کرده بود بیستا شمع برای شب شام غریبان پخشکنم )تا هرچی صلاحه برام پیش بیاد
میخواستم بگم من خودمو مقابل خانواده شوهرم ندونستم از ابتدا اونهارو مثل خانوادم میدونستم و بهشون بها دادم ، و خودم بودم، ادای چیزیو در نیاوردم،اگه کم خرج بودم خونه ی بابام رو دست اونها هم خرج نزاشتم و بهشون محبت کردم اونقدر زیاد ک ب همسرم بگم دوسش دارم ک خانودشم برام عزیزن برام مثل خانوادن
شوهرمم فقط ب محبتام نگاه میکرد و جون میگرفت ک اشتباه نکرده با اینکه همه جلوشو میگرفتن اما درست پیش رفته، حت خواهر شوهرم ک ناراحت بود زنگ میزدم انقدر چرتوپرت میگفتم تا بخنده و قطع کنم، وویسای کلید مرد رو هم گوش کنید تا مردتون رو رام خودتون کنید و توکلتون ب خدا باشه
یه جوری گفتی عجیب فکر کردم تو اعماق اقیانوس ازت خواستگاری کرده،.... حالا چرا خواهرشو میخندوندی،،،،،از چند وقت دیگه شروع میکنن بهت میگن اویزون ،،،،،،،البته دعا کن که ادمهای خوبی باشن و قدرتو بدونن
آدمهای ساده را بی هیچ دلیلی دوست دارم آدمهای که خودشان هستند و نقش بازی نمی کنند.سادگی شیک ترین ژست دنیاست
من با صافی و صداقتم و خودمو همیار و همپای خوانواده همسرم دونستن ،خودمو چنان تو دلشون جا کردم ک الان عروس گلم از دهن پدر شوهرم و دختر مهربون ماه من از دهن مادر شوهرم نمیوفته، همه جوره هم هوامو دارن و همیشه وقتی نگام میکنن با عشق لبخند میزنن، میخوام بگم فقط بگم ب اونایی ک فک میکنن زندگی یه جنگه و باید جوری رفتار کنیم ک روشون بره و سیاست و ... اینا اشتباست، سیاست رو غلط یادمون دادن، بد رفتاریو پرو بودن و بد برداشت کردن صرفا چون مادر همسر اینو گفته یا اونو گفته ... اشتباس
یه جوری گفتی عجیب فکر کردم تو اعماق اقیانوس ازت خواستگاری کرده،.... حالا چرا خواهرشو میخندوندی،،،،،ا ...
به خواهر شوهرم نزاشتم توی مسعله ای دخالت کنه و بد صحبت کردم باهاش شبش زنگ زدم شادش کردم تا بدی تو دلمون باقی نمونه حالام بدون من جایی نمیره ب عشق منم میاد خونه مادر شوهرم منو ببینه باهام دردودل کنه حرف بزنه