الهی خوشی هم قدم باشه باتو ...الهی که چشمام نبینه غماتو ...الهی نبینم که بی تکیه گاهی ... فقط شادیاتو ببینم الهی ❤🌸🌹🌺 میشه برا سلامتی پسرم 🐣 و ظهور امام زمان (عج) دو تا صلوات بفرستی... مرسی😍😘
پدرشوهرم اول مرداد زنگ زد از تهران ب پدرم و گفت میخواد برای امر خیر بیاد، جالب اینجاست ک پدرم قبلش رفته بود تحقیقات و اوکیو داده بود اما گفت باشه تشریف بیارید اما شهریور هروقت تماس گرفتیم بیاید نه الان الان فعلا کار داریم سر باغ هامون در شمال
بالاخره امسال حدود ده روز قبل محرم پدرم راضی شد و به اوناا اطلاع دادیم ک بیان اما چ اومدنی، اونا از تهران با دوتا خواهر شوهرام و شوهرانشون و چهارتا بچه و برادر شوهر و پسرش و زنش و مادرشوهر پدرشوهرم اومدن(همسرم حیلی خوشتیپ شده بود منم کلی ب خودم رسیده بودم)
شب دیر رسیدن و مادرم سفره شام براشون گذاشت و بعد از شام ساعت یازده و نیم ب ما گفتن بریم اتاق حرفامونو بزنیم ، ب شوهرم فقط یک حرف زدم اونم این : ما برای بد ترین بیماری هم اماده ایم تا پیش هم بمونیم اما شاید ما ب بدترین اتفاقی ک ممکنه مارو جدا کنه فکر نکرده باشیم و اگه اون اتفاق بیوفته مارو از پادر بیاره ، ازت میخوام توی اون لحظه هم یاد این حرفم بیوفتی و تا ابد چیزی جدامون نکنه
امدیم بیرون سر مهریه بحث شد مقصر برادر شوهرم و مادرم بودن و اونا ب صورت خیلی بدی از خونمون رفتن، حالا از راه دور اومده بودن اما مادرم بیرونشون کرد، شوهرم خودشو کشت تا نگهشون داشت، شب برای دلداری ب شوهرم بهش اس ام اس دادم ک نگران نباشه اما اشتباه برداشت کرد ک میخوام ولش کنم منم انقدر گریه کرده بودم صدام در نمیومد ، همه خواب بودن و از خونه زدم بیرون ب شوهرم گفتم بیاد دنبالم رفتیم لب دریا
از نگهشون داشت منظورم اینه ک ب شهر خودشون برنگشتن ولی از خونمون رفتن و کوچه یه همه ای شده بود و خانواده ها با خودشون درگیر شده بودن و خواهر شوهرم بهم دلداری میداد ک درست میشه برادر شوهرم ب شوهرم بد و بیراه میگه تو خیابون و.....