چشمامو باز نکرده بودم که یهو بوی نون تازه پبچید تو اتاق. یواشکی چشم چپمو نیمه باز کردم. مامان درحالیکه یه سنگک برشته دستش بود با چادری که سر خورده بود تا روی شونه ش، با عجله رفت به سمت اسپزخونه و نون تازه رو پیچید لای سفره. بعد در حالیکه میرفت سمت یخچال، مهربون گفت: بسنطی! پاشو مادر! پاشو خانم کلاس اولی...
یهو انگاری که یادم اومده باشه، امروز چه روزیه از جام پریدم و نشستم سر جام! مامان با پاش در یخچالو بست و با دو تا تخم مرغ تو دستش متعجب و نگام کرد. بعد لبخند زد و گفت:
_ پاشو مادر! پاشو دست و صورتت رو بشور! دیر میشه مدرسه ها...
مثل شصت تیر پریدم. گربه شور کردم و برگشتم. انگار اونروز خونه مون یه فیلم جدید روی پرده شده بود... جلز و ولز تخم مرغ با عطر نون سنگک و سوت کتری با حرکات تند و تند مامان که داشت لقمه می پیچید برام. هول هولکی به سمت تخم مرغا رفت و سرسری نگام کرد:
_ بدو دیگه خانم! به چی نیگا میکنی؟!
دوس داشتم بگم به «تو»...
تویی که سناریوی این فیلمو سالها نوشتی، کارگردانی کردی، تنها بازی کردی و «من» تو دلم موند که جایزه اسکار بهترین فیلم زندگیمو بدم به « روز اول مهر...»
اما یه چیز بگم...
که از روی فیلم تو، دارم مادری میکنم سالهاست...
اولین حرف «مهر» از اسم تو گرفته شده... «مادر»