2777
عنوان

دل شکسته

178 بازدید | 10 پست

بچه ها من و خانواده همیشه سعی میکنیم مشکلات دیگران را حل کنیم اما دیگران اگر کوچک ترین کاری بتونن بکنن دریغ میکنن.چرا بعضیا خیرشون نمیرسه؟در صورتی که حتی به خاطر اون کار به زحمت نمیافتن.دیگع کسی به انسانیت بها نمیده

عزیزم دوره زمونه جوری شده که فقط باید به فکر خودت و خانوادت باشی تا اطرافیان

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️

۱۵ سال عینک می‌زدم، صبح‌ها دنبال عینک می‌گشتم، تو مهمونی‌ها نگران خط عینک بودم و آرایش چشمم درست درنمی‌اومد… 🥺

واقعاً خسته شده بودم! 😩💔

تا اینکه پیش دکتر کیوان رضایی تو بیمارستان نور لیزیک کردم 💕

عملش انقدر ساده و راحت بود که خودم تعجب کردم! فقط چند دقیقه طول کشید و اصلاً درد نداشت 😍

الان بعد از ۱۵ سال، بدون عینک بیدار می‌شم، راحت آرایش می‌کنم، با بچه‌ها بازی می‌کنم و تو هر عکسی احساس زیبایی و آزادی می‌کنم ✨💖

واقعاً بهترین تصمیم زندگیم بود.

گفتم اگر کسی عینکی هست و دنبال دکتر میگرده از اینجا میتونه باهاشون مشاوره بگیره

خب عزیزم خوبیه زیاد باعث میشه فک کنن وظیفتونه و درقبالش کاری انجام ندن شماهم اگه کاری میکنید سعی کنی ...

اخه توقع بالایی ندارم.ولی هرچی ادم خوب تری باشی باهات بدتر رفتار میشه

اخه توقع بالایی ندارم.ولی هرچی ادم خوب تری باشی باهات بدتر رفتار میشه

کاملا درکتون میکنم دقیقا تووضعیتم ک فک میکنن همه چی وظیفمه درحالی ک خسته شدم از محبت و کوتاه اومدن و بی توجهی نسبت ب خودم

دقیقا همینه

منو ابجیم باردار بودیم خالم اش نذری پخت 

اینکه بیاره پیش کش حتی نگفت بیایید ببرید

حالا ابجیم پدرشوهرش نذری داشته

دختره اون خالم بارداره

پاشده ابجیم یه کاره غذا برده دره خونشون داده

منم بدم میاد ازینهمه سادگی دیگه میخوام باهرکی مث خودش باشم ولی ذاتم اجازه نمیده

دوباره میسازمت💪

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   000oo  |  30 دقیقه پیش
توسط   zari25mahan  |  35 دقیقه پیش