2777
2789

سال ها پیش زمانی که پایم را در کوچه ی دانشگاه گذاشتم نردبانی بلند قامت را دیدم شاید قدش یه متر از من بلند تر بود  مردم با تعجب او را نگاه می کردن و به زور لبخندی که بیش تر لب هایشان کش می امد می زدند اما نردبان بیخیال بود گاهی وقتها می دیدم قلبش می شکند اما هیچ نمی گفت همیشه می خندید خنده های پر دردش را احساس می کردم گاهی اینقدر بابت نردبان ناراحت می شدم که خیره به افرادی که او را با ترحم نگاه می کرند می شدم تا از رو بروند.

اما جالب ترین انهامیشا بود دختر خجالتی که .. به هیچ کس نگاه نمی کرد اما آن چند روز خیره خیره به نردبان نگاه می کرد گمان می کردم عاشقش شده است  چون هرگاه مرا دست در دست نردبان می دید اشک در چشمانش جمع شد راستش هیچ وقت از نردبان نپرسیدم اسمت چیست من هم مثله همه به خاطر قد بلندش او را نردبان صدا می زدم بین خودمان بماند اما نردبان از همان اول هم نمیتوانست درست راه برود همیشه مجبور بودم او را هل دهم و یا دنبال خودم بکشانم او خانه هم نداشت چون شب ها را می دیدم که در دانشگاه می خوابد رو به نردبان گفتم:هی امم اسمت ؟؟چیه نردبان فقط برو بر مرا نگاه می کرد اگر زبانش را نمی دیدم گمان می کردم لال است همیشه من برایش حرف می زدم ,دردل می کردم, همیشه من او را به صرف شام دعوت می کردم و همیشه من..........

این بار هم مثله همیشه من ادامه دادم  نظرت راجب اسم نوید چیه ؟؟ هومم خوبه دوسش داری ؟؟

باز هم با سکوت جوابم را داداز دستش کلافه شدم تا کی قرار بود( همیشه من ) بودن ادامه پیدا کند همین طور که به سمت اتومبیلم میرفتم رو به نوید گفتم : امشب رو همین جا بخواب  تا زمانی که تصمیم نگیری درست شی شبها هم همین جا می مونی

و پایم را روی گاز, بدون توجه به نگاه خیره ی او گذاشتم.

روز بعد برف کل خیابان را بسته بود نگرانش شدم بعد از چند ساعت تاخیر که به دانشگاه رسیدم کل دانشگاه را دنبالش گشتم اما گویا اب شده بود و رفته بود توی زمین .

همان روز از بچه شنیدم که به هم می گفتند دیشب هیزم مشتی تمام شده بود پیر مرد تا صبح یخ می زد اگر.......

چند روزی گذشت دیگر نردبان با من نبود اما نگاه ترحم انگیز بچه ها هنوز احساس می کردم .

هیچی درست نمیشه... مگه اینکه بخوای درستش کنی

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

امروز خیابان کرم ها برعکس همیشه شلوغ است  . نگاه می کند به کرم هایی که تصادفا به هم برخورد می کنند یا چند دقیقه ایی به هم حرف می زنند . چه می گویند به هم؟؟صدا ها مبهم است گویا به زبانی جدید سر هم منت می گذارند . صدا واضح تر می شود گویا دوکرم در همین نزدیکی با هم حرف می زنند .

گوشش را تیز می کند چند دقیقه که می گذرد صدای قهقه اش کل اتاق را در برمیگیرد اشک از چشمانش جاری می شود با یاد آوری حرف هایشان قهقه می زند از ته دلش می خندد . نمی داند چقدر می گذرد اما    به خودش تشر می زند در یک لحظه خنده اش را قطع می کند و لبخند روی لبش می ماسد  چقدر خندیده بودبا نوک انگشتان لاک خورده اش اشکش را پاک می کند زمان را در تلویزیون ذهنش بر می گرداند . کرم اول در حالی که کرم دوم را با لگد هایش زیر پایش له و لورده می کرد داد می زد: تو بیخود می کنی وقتی یک کک(واحد پول) هم پول نداری میای رستوران . وقتی دادم آشپزام جلو همین رستوران با چاقو تیکه تیکه ات کردن باهات سوپ کرم درست کردم می فهمیی .

کرم دوم به التماس افتاده بود زجه های همچون زوزه ی گرگ بود. ما بقی کرم ها هم بدون هیچ دخالتی از کنارش رد می شدند و یک سکه رو یش  می انداختند . با صدای زوزه ایی (فریاد)بلند  از فکر بیرون امد و دوباره به خیابان خیره شد . صاحب مغازه که مطمعا شد تعداد سکه های پرت شده به اندازه ی پول غذا است دست از کتک زدنش برداشت و به کرمی که ازدهانش خون زرد بیرون می آمد گفت :شانس آوردی قبل از مرگت پول غذات جور شد حالا گم شو و به کرم های کت و شلواری اطراف رستوران دستور داد اورا دور کنند .

چقدر بد شد به همین زودی سرگرمیش را از دست داد مطمعن بود تا شب صد تا نمایش دیگر خواهد دید انگشت های بلند لاک خورده  اش را همچون مار دور میله های پنجره اش پیچید کاش اینجا زندانی نبود. در آهنین اتاق با صدای وحشت ناکی باز می شود زنی با لباس بلند سفید وارد اتاق می شود و نگهبانان در را از آن ور در قفل می کنند . صدای کفش پاشنه بلند زن بد جور روی اعصابش راه می رود زن با زیبایی ذاتی خود مو های لخت خرمایشش را پشت گوشش می راند و کنارش رو به پنجره  می ایستد  صدای عصبیش گویا مال خودش نبود رو به زن زیبا گفت:چی می خوای گربه ی پیر

دکتر متین می خندد هزار جور القاب صدایش زده بودند اما گویا این دیوانه از همه خلاق تر بود.

روبه دیوانه ی خلاق گفت :حالا چرا گربه ی پیر .؟؟

دستانش را بیش تر دور میله فشار داد و پوزخندی روی لبش شکل گرفت .و زمزمه کرد  اگه پروندم رو می خوندی دکتر می فهمیدی من آدم ها رو به چشم حیوان میبینم اما حیوان درونشون .

گربه !

هیچی درست نمیشه... مگه اینکه بخوای درستش کنی
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843
2834
2835
2108