دوران عقدمون کلی اذیتم کرد که کم مونده بود طلاقم بده ،بهونه های الکی میگرف ،ما رسم داریم خوانواده پسر هراز گاهی به خونه عروس عقدکرده میرن ودست خالی نمیرن ،میوه وکادو ی مختصری میبرن، اونا این کاروکه نمیکردن هیچ شوهرمو دق میدادکه چرا زودزودمیاد ،چرا دست خالی میادو واسه من چیزی نمیاره، من همش 15سالم بود، هی دادو بیداد میکردکه چرا پیش هم نشستین،یه بارکه تازه عروسی کرده بودم یه گوشه نشسته بودم یه لحظه خوابم برد سرم دادزد خوابت میاد پاشوبرو خونت بخواب،منم باگریه رفتم،هرکاری میکرد که شوهرم باهام دعوا بکنه،خدالعنتش کنه تو این شش سال ،مازندگی نکردیم بخدا، شوهرمم ازش خسته شده خیلی ناراحتمون میکنه واگزارش کردم به خدا بااینکه متدینه ولی روی بهشتو نمیبینه با اخلاق گندش