سلام به همتون میخواستم یه ذره باهاتون درد دل کنم تا یه ذره آروم شم
قضیه اینه که پارسال یکی از بدترین سال های عمرم بود و همین طور ۶ سال پیش طوری که خاطرات و حس هاش هنوز باهام هس امسال از خرداد تا همین یه هفته پیش تونسته بودم به روش های مختلف خودمو آروم کنم و اونا رو فراموش کنم با تکون دادن سرم و کتاب خوندن و درس و اینا ولی گاهی اوقات همینطور یه آهنگ گوش میدادم یا هر لباسی که اون موقعا میومد جلو چشام دوباره اون خاطرات میومد ازم نپرسین چی شده بود که اصلا نمیتونم بگم چون میترسم دوباره بیاد تو یادم خلاصه با نماز و هر چی که میتونستم خودمو آروم کنه انقد حالم بد بود که پارسال شب میشد خود به خود بغض میکردم نذاشتم هیچ کس این موضوع رو بفهمه فقط خودم و خدا درواقع اگرم میفهمیدن درک نمیکردن خلاصه من آدمی نیستم که بشینم راحت از دردام بگم الانم چون کسی نمیشناسه اینجا سفره دلمو باز کردم امروز همونطور که گفتم پریود بودم و اعصابم داغون و اون خاطرات لعنتی هم اومدن و پامم با شیشه بریدم و کلی بدبختی پیش اومد واسم من هنوز تو سنی نیستم که برم کار کنم و روپای خودم وایسم خیلی دلم میخواد ها ولی نمیتونم چون خانواده نمیذارن خلاصه امسال تابستون از تیر اومدیم یه خونه که تو شهرستان داشتیم چون از تهران خسته شده بودیم و این خونه همون خونه ای بود که اون اتفاقا برای من افتاد (فقط بگم که پارسال تابستون با فامیلامون اومده بودیم دختر دایی های مادرم و اتفاقای افتضاحی افتاد)بله و برای همین من چون تک فرزندم و همیشه آرزوی خواهر بزرگ رو داشتم اونا رو عین خواهر میدونستم و بهشون تو ۳ یا ۴ ماه وابسته شدم و اونام خیلی سرم آوردن خلاصه از این خونه خاطرات بدی دارم ولی پدر مادرم به زور منو اوردن اینجا خلاصه تو این ۳ ماه تونستم حال دلمو خوب کنم ولی چند روز پیش تمام خاطرات یهویی اومدن تو ذهنم و دوباره همون وضع و حال خلاصه هی اسرار میکردم بریم دیگه نمیتونم اینجا بمونم و اینا وماشینمون توقیف شد که گفته بودم قبلا و نتوستیم تا امروز امروزم همه کارا رو کردیم که بریم ولی بابام اومد خونه رفته بود ماشینو بشوره بعد از ۳ ساعت اومد و گف نمیریم امروز منم عصبانی شدم و گفتم یعنی چی و اینا چون از صبح منتظر بودم و خلاصه دعوامون شد و حسابی کتک خوردم😔 خیلی حرفای بدی بهم زد خودش تصمیم گرفته جدی که من میخوام بفرستمت کانادا و اینا و من اولش مخالف بودم چون نمیتونستم دوستا و کلا همه رو ول کنم و برم و شدیدمخالف بودم خلاصه با هزار روش خرم کرد که برم حالا امروز به من میگه من برای تو هیچ کار نمیکنم لیاقت نداری و فالان و فیلان انگار من میخوام برم که اینجوری منت میذاره خیلی دلم گرفته خانوادم حتی تو این مدتا که افسرده بودم و گریه میکردم یه بار نیومدن بپرسن چتههه تا حالا هر کار خواستن براشون کردم هر آرزویی داشتن و اینه جوابم چند زور پیش دیدن دارم هق هق گریه میکنن ولی دریغ از کمی محبت کلا درکم نمیکنن یه بار ندیدم بهم محبت کنن محتاج محبت شدم از شانس بدم دوستامم یه مشت عوضیه بی معرفتن هیچ کیو ندارم باهاش حرف بزنم هیچ کی که بهم محبت کنه روزای تولدم یه بار بهم تبریک نگفتن یه بار نشده یه کادو به خواست خودشون واسم بخرن پدر مادرمم و خودشون منو آوردن تو این دنیا مسئولیت دارن ولی همش منت میذارن خیلی دلم میخواد برم از خونه و روی پای خودم وایسم ولی نمیشه خستم خیلی همیشه با اینکه کنارمن احسای تنهایی میکنم هیچ کی تا حالا از ته قلب دوستم نداشته😞😔