چند روز پیش توی یک جمع سه نفره داشتن حرف میزدن شوهر من بوده و شوهر خواهرم و پسر داییم داشتن حرف میزدن. بیشتر هم شوهر خواهرم و پسر داییم حرف میزدن شوهرم فقط شنونده بوده یک باری شوهر خواهرم دست پسر داییم میگیره میبره اون گوشه شروع میکنه حرف زدن جوری که شوهر من متوجه نشه اینا راجب چی حرف میزنن
زمانی که فرزندم را در آغوش کشیدم بند بند وجودم سرشار از او شد و تمنای دوست داشتنش تمام جانم را فراگرفت. رویای فردا را پیش چشمانم دیدم و غم هایم را به شب سپاردم تا نسوزد.
قرار بود شوهرم واسه شوهر خواهرم یک کاری انجام بده. گفت نمیشه خلاصه من میدونستم میشه شروع کردم اصرار کردن گفت اره میشه ولی دامادتون یکم شعور نداره یک قدمم هم واسش بر نمی دارم بهش بی احترامی نمی کنم رفت اومد هم میکنم ولی نه واسش کاری میکنم نه صمیمی میشم