بچه ها من شوهرم دستش شکسته بود مادرشوهرمن از یه شهر دور اومد عیادت که یه دعوا بین منو جاریم راه انداخت که بماند اومد خونه من به شوهرم گفت تو بی غیرتی چرا زنتو نمیزنی اینا منم باهاش بحث کردم همون هین خاله شوهرمم با یه جعبه شیرینی اومده بود عیادت دیدن خونه مون که تازه خریده بودیم بعدشم خودشو قاطی دعوای منو مادرشوهرم کرد به شوهرم گفت شما داداشا بی عرضه این به زناتون چیزی نمیگین زن زلیلین منم گفتم خاله جون اگه اومدی عیادت قدمت رو چشم اگه اومدی دخالت کنی پاشو برو