همسایه خونه پدریم یه زن و شوهر بودن که شب قبل عروسی گرفته بودن و میخواستن برن ماه عسل
پسره میره حموم دوش بگیره قبل از سفرشون کپسول داخل حموم منفجر میشه پسره فوت میکنه
خونواده پسره برادر کوچیکه رو مجبور میکنن زنداداششو بگیره. دختر بیچاره هنوز دختر بود😕
بعد پسره همیشه به زنش میکه داداشم راضی نیس من زندگیشو ازش گرفتم. همش کابوس میبینه و عذاب وجدان داره
حتی یه بچه هم میارن
ولی همچنان حالش بده و افسردگی میگیره. اخرش یه روز بی خبر از خونه میزنه بیرون بعد از مدتی جنازشو تو سد پیدا میکنن. خودشو غرق کرده بود. فقط بخاطر عذاب وجدان😢