بابت ازدواج خواهرم کوچیکم خیلی حرص خوردم ..پیش من مظلوم نمایی ...ولی نگ تو دلش داشت قند اب می کردن...من چقدر ناراحتی و دعوا باخانواده به خاطر اون که این پسره قیافش خوب نیست و خانواده اش گفت احترام نمیگیرن...بابام گفت اشتباه میکنی گوش ندادم ...دیدم اومد گفت چته!!! خیلی خوبه و من راضی ام ولم کن...از این بهتر مگه هست...ازبس خدشحال بود که نگو...
الکی نقش با حیاروهم بازی کرد...حرفهاش رو از طریق من منتقل میکرد منفی ها و بعد خودش رو اروم جلوه داد