۳ ساله ازدواج کردم.الانم حاملم.۵ ماهمه..خونمون با مادرشوهرم اینا ک تو ی شهر دیگه هستن تقریبا ۱ ساعت فاصله داره. برادرشوهرم هفته ای ی بار واسه کارش میاد شهر ما..همونم من سختمه واقعا..بعد دیشب سر شام یهو مادرشوهرم برگشته میگه از این به بعد هفته ای ۴ روز برادر شوهرت میخاد بیاد خونتون بمونه که رفت و امد نکنه🤤😢😢😢😢گف برادرشوهرت میگه برم ی وقت مزاحم زنداداش نیستم.مادرشوهرمم گفته بذار از خودش بپرسم..جلو شوهرم و برادر شوهرم ازم پرسید بیاد خونتون اذیت نیستی..یهو جا خورد.از دیشب سرم داره میترکه..مادرشوهرم اینقد شعور نداره پسرعذبشو نفرسته خونه ما..اونم با این وضعیت من...کاش میتونستم بگم نه..الانم نمیدونم چکار کنم😔😔
- ولی هر جور حساب میکنم، قرار نبود تو این سن انقدر بی ذوق و بی حوصله بشیم :))
اين كاربري و توي روزاي سخت زندگيم ساختم، الان ك بعداز ٢ سال ازاد شد و دوباره ياد اون روزا افتادم فقط ي چيزي توي ذهنم اومد كه هيچ چيز ارزش ناراحتي و نداره من واااقعا حس و حال اون روزام و فراموش كردم و الان يه شدت خوشحالم كه دعاهام و خدا مستجاب نكرد، خدايا شكرت