2777
2789

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

برام جالبه حالا چقدر بهم اعتماد داره که قبلش بلاکم نکرده تو اینستا عکس گذاشت میگم نترسیده تیکه ای بن ...

میدونست تو دوسش داری دلت میخواد بیشتر بگی من  املن درکت میکنم  🤕

ورژن جديد.......عروس خانوم وکیلم؟!؟عروس رفته با دوس پسراش بهم بزنه !!! میاد الان !😐😂😂😂😂😂
اخه تو این شب مبارک دعوا ؟؟؟؟🤣🤣🤣🤣

شوهرم جدیدا تو ی شرکت رفته باربری امروز فهمیدم دختره ک مسول فروش ب شوهرم زنگ میزنه توضیح کارمیده منم تازه فهمیدم بعد1ماه دعوامون شد.باگریه تاپیک زدم😢😢😢😢

عشقم💖تاابد عاشقتم مرد باوفای من💓
چرا تنهایی😥

چون پدرش به فکر ما دو تا نیس تنهامون گذاشته رفته دنبال اعتیادش ، احوالمونم نمیپرسه

فرزندم،ازملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم.امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد. روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی    خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز. روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد، این روزهادارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد

تا حالا کسی رو دیدین زندگیش همه جیش از اول تا آخر اوکی باشه همیشه شاد و بدون غصه زندگیش سر جاش

اینجا میام بیشتر دلم میگیره از مشکلات بقیه ولی یه نفر رو میشناسن خوشبخت واقعیه تمام کماله چرا اخه

استاتر های عزیز لطفا لایک نکنین البته قبلا مراتب تشکر خود را بابت مهمان نوازی تان اعلام میکنم
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز