یه میز بزرگ سلطنتی بود و واسه رییس فروشگاه که خالی بود یعنی طرف رفته بود بعد بقیه فروشنده ها هم نبودن. دوستم گوشیشو دراورد چندتا عکس که از مدلا گرفته بودو واسه نامزدش فرستاد نامزدشم همون موقع زنگ زد و دوستم رفت کنار تا صحبت کنه بعد این پسره کارت فروشگاه رو برداشت شماره خودشو با اسمش نوشت داد به من یه کارتم بدون شمارش داد به من