یه فیلم جالب دیدم،که تا حدودی شبیه اوضاع و احوال بچه های این تاپیک بود الانم که بیخوابی زده به سرم،برای شما تعریف میکنم

یه زن حدود سی و پنج سال با یه مرد حدود چهل سال دوست بودند،فقط دوست معمولی یه بار دختره به پسره گفت،احساس میکنم خیلی دلم میخواد مادر بشم و شکل زندگیمو عوض کنم با دکترم صحبت کردم،تصمیم گرفتم اسپرم بخرم پسره گفت،تو الان جو گیر شدی و اصلا فکر خوبی نبست و ... دختره گفت،نه تصمیمو گرفتم پسره گفت حالا چرا بخری؟ چرا از من نمیگیری؟ دختره گفت ،نه منو تو دوستیم و این جالب نیست،تازه تو قد بلند نیستی،عصبی هستی،عادتهای بد هم زیاد داری خلاصه یه روز پسره اومد خونه و دید براش یه پاکت اومده پاکتو باز کرد ،دید از توش یه عالکه شکلکهای کاغذی صورتی و آبی ریخت بیرون ( شکل اسپرم بودند) و یه کارت دعوت کارت دعوت به مهمونی لقاح

رفت مهمونی و دید همه دوستها هستند و در و دیوار تزیین شده و مثلا رو دیوار یه عکس تخمک بزرگ زده بودند،اطرافش کلی اسپرم رنگاوارنگ چسبونده بودند که ریختند سر تخمک

خلاصه همه بزن و بکوب و دختره هم تاج سرش بود،یه مرد متاهل هم که دونر بود( اهدا کننده اسپرم) دکتر هم بود برای تزریق خلاصه شامپاینها رو زدند بالا و دونر رفت توی دستشویی که نمونه بده این پسره هم از اینکه دختره منصرف نشد ناراحت بود،کلی مشروب و قرص شادی آور خورد و از خود بیخود بود دونر هم که تاج سرش بود،نمونه رو گذاشت تو دستشویی و اومد و با بقیه شروع به جشن و رقص و ..کرد این پسره دستشویی داشت،همبینجور تلو تلو زد و رفت دستشویی و جیش کرد دید نمونه اون اهدا کننده رو تو ظرف ربختند و دورش شمع روشن گذاشتند و ... رفت برداشت و بو کرد و نگاه کرد،تو عالم مستی مسخره بازی در میاورد و هی ظرفو به سمت چاه کج میکرد و هی میخندید،یه هو یکی در دسشویی رو زد،این هول شد،همه نمونه ریخت تو چاه این تیکش منو شوهرم ترکیدیم از خنده

بعد گیج شده بود که چیکار کنه،چشاش هم همه چیزو تار میدید و منگ شده بود تو کمدهای دستشویی رو گذشت یه مجله پبدا کرد،هر چی ورق زد عکس تحریک آمیز ندید آخرش با یه عکس معمولی مجری تلوزیون روی جلد مجله ...کرد و اسپرم خودشو ریخت تو لیوان و گذاشت اونجا و از مهمونی فرار کرد و مست رفت خونه دوستش فردا دوستش گفت دیشب چقدر هزیون میگفتی و ...اینم هیچی یادش نبود چندین روز بعد ،دختر بهش گفت من حامله ام و میخوام برم شهر خودمون تا پدر و مادرم کمکم کنند این پسره دلش گرفت و ... و دختره رفت هفت سال گذشت این پسره همچنان تنها زندگی میکرد یه روز دختره بهش زنگ زد که دوباره میهوام برای زندگی بیام نیویورک مدتی مصاحبه کاری دارم و ... لطفا پسرمو چند روزی نگه دار خلاصه اومدند و پسر کوچولو حسابی با این مرد اوخت شد و اینم به پسره علاقمند شد مرده هی رفتارهای پسره رو میدید که شبیه خودشه بیرون هم افراد غریبه بهش میگفتند پسرتون شبیه خودتونه،این گفت پسرم نیست غریبه بهش گفت،دقیقا این نمونه کوچیک شده خودتونه خلاصه این مرده مشکوک شد و دوباره به اون شب با دقت بیشتری فکر کرد و یادش اومد که نمونه خودشو عوض کرده از اونطرف زنه رفت و اهدا کننده رو پیدا کرد و دید طرف از زنش جدا شده،و تصمیم گرفت باهاش دوست بشه که اگه شد،باهاش ازدواج کنه که بابای واقعی پسرش باهاشون زندگی کنه اونم حسابی با این قاطی شد و گفت فکر نمیکردم زنی که چند سال پیش اسپرممو خرید حالا بسه عشق زندگیم و ... این مرده فهمید و جرات نداشت بره واقعیت رو بگه که این پسر منه و از طرفی من عاشقتم و ... دوستش بهش جرات داد و گفت برو حقیقت رو بگو ،اون حقشه بدونه تو پدر واقعی پسرشی و ... خلاصه دقیقا زمانی که اون مرده حلقه خریده بود و میخواست از این خواستگاری کنه،این همه واقعیت رو به دختره گفت دختره شوکه شد و یه سیلی بهش زد و با گریه مهمونی رو ترک کرد این مرده از قبل تنهاتر و دلشکسته تر شد مدتی گذشت و زنه اومد و گفت ،با اون پسره به هم زدم و حالا حس میکنم منم تورو دوست دارم و ... آخرش مثل اغلب داستانها خوشبخت و شاد شدند آخیشششسس،خسته شدم

امیدوارم آخر داستان آزو اسپرمی بچه های این تاپیک هم شاد و عشقولانه باشه