2821
2789
عنوان

امید زندگی .....(2)

| مشاهده متن کامل بحث + 155826 بازدید | 10472 پست

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

سلام به همه بادوم زمینی جان میخواستم بگم شانستو امتحان ون که بعد خوندم گفتن تعلق نمیگیره. واقعا خدا از این خدا نشناس ها نگذره که چه سواستفاده ای میکنن. ایشالا هر چه خیره برات پیش بیاد. نانا جان به سلامتی. ایشالا که الان وروجکها دارن تو دلت وول میخورن و بعد میشن چراغ دلت. فاطیما جون و همه دوستان گلم ایشالا که همه این روزهای سختو به زودی با در آعوش گرفتن نی نی های گلتون فراموش میکنید.
بچه ها من بارها اینجا از حال و روز خودمون گفتم اما باز هم میگم چون واقعا نسبت به بچه های اینجا احساس دین میکنم. الان که یاد اون وقتها میافتم باز هم اشکم جاری میشه. حاملگیمون هم دور از جونتون مثل آدم نیست و کلی استرس داشتیم که مبادا همسرا تو آینده مسولیت نپدیرن و دقیقا نگرانی هایی که الان هنتون دارید باز هم همراهمونه. با همسری که نمیتونی برای جواب مثبت آزمایشت جلوش شادی کنی و بر عکس اون شب بعد از آزمایش با هم های های گریه میکنی. شکل و قیافه بچه که کوچیکترین نگرانیه و سلامتش از همه مهمتر. اما خدا را شکر همه این روزها میگذره. همسراتون عااااشق به تمام معنای بچه میشن حتی بیشتر از خودتون. اینو من میگم که تجربشو دارم. اینجا مامانهایی بودن که همسراشون از اول عاااشق بچه بوده. اما همسر من از اول اینجوری نبود و احساس میکردم برای از دست ندادن من تن به اس اهدا داده. اما الان عااااشق دخترمونه. تازه میگه بابایی داداش میخوای یا خواهر؟ بچه ها هر چند بار لازم باشه اینها رو تورار میکنم تا از آینده همسراتون نترسید. اگر تو زندگی الانتون متعادل هست مسلم بدونید در آینده هم متعادل خواهد بود. همسر من بیش از خودم ترس داره از روزی که خدای نکرده دخترم یا هر کسی بخواد از جریانمون مطلع بشه. پس نترسید و محکم و استوار پیش برید. به نظر خودم که دو سال صبر کردم،صبر کردن ارزششو داره. اکه همسر ناراصیه یک مدت راجع بهش حرف نزنید. منم سنم بالا بود و همه ترسها را داشتم اما صبر کردم تا مطمین بشم تو راهمون اشتباه نمیکنیم. خدا خودش بزرگه ودر نهایت قسمتمون نصیبمونومیشه
یلدا جان خیلی به فکرتم و هر بار میام دوست دارم خبر خوبی ازت باشه. پبش خودم هزار جور فکر میکنم که آخه چی شده و چرا اینجوری شدین. اما خوب میدونم که اینجا نمیشه بیانش کنی و اینجوری برات بهتره. ابشالا هرچه زودتر از این بلاتکلیفی در میاین
نانای عزیزم ان شاء اله خدا بهت بهترینو بده ووبه قول نفس عزیزم،دوست و همراه همیشگیمون که ان شاء اله خدا دخملی گلشو بهش ببخشه و شادی زندگیش همیشه مستدام باشه...، ان شاء اله بشن چراغ زندگیت... فاطیما عزیزم انگار ی دوره ای که تو درمان وقفه میوفته آدم حسشو نداره که ی تکونی به خودش بده..چون واس خودم اتفاق افتاده...ولی بنظرم هر چی زودتر راههای درمانو طی کنیم و ان شاء اله به نتیجه ای که میخایم برسیم...
دوستان واقعا خیییلی وقت مامان نداشتم..ارزو میکنم اینجا پر شه از مامانای خوشحالی که اول زندگیشون بار مشکلی رو به دوش کشیدن که تحملش واقعا سخت و همه زندگی رو تحت الشعاع خودش قرار داده...
ان شاء اله اینجا واس همه دوستانم گلبارون بشه...و بشه ی خاطر خوش واس همه دوستان منتظرم..
سارای عزیزم ی خبر از خودت بده ..نگرانتیم...
دوستان من عکس رنگی گرفتم و سالم بود...الان میخام ازمایشات کلی رو هم دوباره تکرار کنم..ولی الان تصمیم دارم که با میر ادامه بدم..امیدوارم که خدا خودش کمک کنه و این مسیر کوتاه بشه واس همه دوستانم..
2829
2828

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

سلام سلام

ziba_jooni | 2 ساعت پیش
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز