دختر دستش را بریده بود اندازه ای که نیاز به بخیه زدن داشت.
باشوهرش آمده بود.
وقتی خواست روی تخت دراز بکشد شوهرش نشست و سرش را روی پاهایش گذاشت. تمام طول بخیه زدن دستش را گرفت و نازش را کشید و قربان صدقه اش رفت.
وقتی رفتند ؛ هرکسی چیزی گفت
یکی گفت زن ذلیل؛ یکی گفت لوس، یکی چندشش شده بود و دیگری حالش بهم خورده بود!
یادم افتاد به خاطره ای دور روی همان تخت.
خاطره ی زنی با سر شکسته که هرچه گفتم چطور شکست فقط گریه کرد و مردی که می ترسید از پاسخ زن.
زن آنقدر از بخیه زدن ترسیده بود که بازهم دست مرد را طلب می کرد و مرد آنقدر دریغ کرد که من کنارش نشستم و دستش را گرفتم و آرام در گوشش گفتم لیاقت دستانت بیشتر از اوست.اما وقتی آن ها رفتند کسی چیزی نگفت! هیچکس چندشش نشد و هیچ کس حالش بهم نخورد...
همه چیز عادی بنظر آمد...
و من فکر کردم ما مردمی هستیم که به ندیدن عشق بیشتر عادت داریم تا دیدن عشق.
.
.
.
.
خشونت عليه زنان هميشه يک چشم کبود و دندان شکسته و دماغ خونی نيست !
خشونت اضطرابی است که در جان زن است که فکر ميکند بايد لاغرتر باشد چاق تر باشد ، زيباتر باشد ، خوشحال تر باشد ، سنگين تر باشد ،
خانه دار تر باشد ، عاقل تر باشد ...
خشونت آن چيزی است که زن نيست
و فکر ميکند بايد باشد ! خشونت آن نقابی است که زن به صورتش ميزند تا خودش نباشد تا برای مرد کافی باشد ....