خیلی چیزا
دیگه از خدا ناامید شده بودم که منونمیبینه
اما یهو انگار یه معجزه شد که خودمم باورم نمیشد
پدرشوهرم پاشو کره بود تو یه کفش که تا اخر عمر اینجایید
ماهم هرروز دعوا و قهر داشتیم هم با اوناهم با شوهرم
زد و مادر بزرگ شوهرم فوت کرد...خیلی زن خوبی بود..مامانم گفت براش نذر یس کن بخون براش
منم نذر کردم یه شب تو خواب دیدم همه نوه هاش دورش هستن و داره بهشون تقسیم ارث میکنه و یه قسمت از خونه رو بهشون میده
منم اونجا گریه گرفت و گفت منو دوست نداری منو یادتون رفت اونم گفت نه این قسمت هم فقط مال تو هست ببین
دقیق یه هفته بعد این خواب پدرشوهرم کلید این اپارتمان که نشستیم رو داد به شوهرم گفت برو بهش برس برین اونجا
تو چهلم مادربزرگ شوهرم ما تو خونه جدید بودیم شکر خدا