2777
2789
عنوان

توصیه های یک زن مطلقه

1616 بازدید | 97 پست

سلام اول خدمت دوستان بکم که با لب تاب میام و فارسی نمیتونم بینویسم حروفم عربیه ببخشید             دوستان من جدا شدم تو این تجربه تلخ خیلی جیزا یادکرفتم میخوام به شما توضیه کنم اشتباهات منو نکنید 1هسجوقت مشکلاتتون به خانواده نکید خصوصا مادر2 بیش هیج کس درد دل نکنید واز شوهرتون بد نکید خواهش میکنم برید مشاوره میدونم ممکنه راه حل ندن اما تا حدودی اروم میشید3 نسخه زندکیتون رو نزارید افراد غیر متخصص ببیجن  حتی اکر همسرتون خیانت کرد برید مشاوره علت یابی کنید خواهشا ظلاق کزینه اولتون نباشه الان ادامشو میکم

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

آخی عزیزم چه زن خوبی هستی امیدوارم اگه میشه با شوهرت آشتی کنین

فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که  اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها  فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت  پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا  تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️

دقیقا همه ی اینا یی رو که میگی من برعکسش رو انجام میدادم😭

یا صاحب الزمان آقاجانم ادرکنا و لاتهلکنا این مرده دل ...💔این خسته جان.... 😔 دارد تمنای تو را یا صاحب الزمان عج الله ❤ اللهم عجل الولیک الفرج به حق زینب کبری سلام الله علیها🤲🏻🥀درد بی درمان شنیدی؟! حال من یعنی همین 💔بی تو بودن درد دارد... میزند من را زمین 😭

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز