مدت کمیه ازدواج کردم،قبل ازدواج گفتن خانوادش خسیسن ولی ما چون تو خونمون همه چی فراهم بود تعریفی از خساست نداشتم و بعدم خودمو زدم به اون راه،گفتم بقیه دروغ میگن،اما تو همین چهار ماهی عقدیم هیچ کادو و سفر و تفریح گرونی ندیدم،نهایت یه شاخه گل،درسته سربازه،ولی میدونم که پنجاه میلیون پس انداز داره،خیلی غصه میخورم،همیشه خودش منکرش میشه،یا کلا ادای لارجارو درمیاره،ولی ذاتش خسیسه،حسرت خیلی چیزا مونده به دلم،وقتی بقیه رو میبینم حسادت میکنم،دلم میگیره،میدونم درمانی نداره،فقط گفتم که سبک بشم،چون واقعا به هیچکس دیگه نمیتونم بگم