بچه ها من خیلی بچه بودم، 11،12 سالم بود، از وقتی چشم باز کردم انگار تنها مرد کره زمین بود، فامیل بود، خیلی دوستش داشتم.... ولی محال بود
15 سال ازم بزرگتره، از همون اوایل شر و شیطون، یکم اعتیاد، یکم مشروب، یکم سیگار...... من شیفته ش بودم، شیفته!
اصلا میدیدمش بعد زمان و مکان از دستم در میرفت ... میگفتم از سرطان بمیرم اما اون سرما نخوره.... عزیز دل من بود.... وهست! از وقتی یادمه تمام دنیا یکطرف، ایشون یکطرف....
ولی خب هیچوقت به من توجهی نکرد.... با هم خوب بودیم، بگو بخند اما در حد فامیل..... دختر بازی هم که نگم براتون..... نمیگنجه بگم چه زجرایی کشیدم با هزار تا کارش..... چقد له شدم، چقد اعتماد بنفسم داغون شد و هست هنوزم، چون حس میکردم لایقش نیستم! الان رفتم عکساشو دیدم طبق عادت هر شب.... دلم خواست به یکی بگم خیلی دوسش دارم!
اما بچه ها نگید پس چرا میگی نامزد و اینا، من با کسی هستم، که البته با اون هم تقریبا نیستم، اما خب 10 سال عذاااااااب کشیدم که فقط نگاهم کنه و نکرد..... میدونم محاله بهش برسم، دلخوشیم فقط دیدنشه....