از اولش براتون میگم خاله من جدا شده و مدتی هست که با کسی آشنا شده و میخواد باهاش ازدواج کنه خانواده پسره اومدن خاستگاری و برای آشنایی بیشتر رفتن با خانواده مامان بزرگم بیرون حالا از اینجا شروع میشه مامان من خواهر بزرگشون همه خواهر برادرا خبر داشتن غیر از مامانم و مامانم از کسی شنیده که خالم داره ازدواج میکنه خلاصه به یکی دیگه از خالهام پیام داده که درمورد ازدواج کوچیکه چرا به من نگفتین و خلاصه یک بحث پیامکی داشتن بعد همون خاله م میره به همه میگه مامانم فلان گفته و اینکه دخترت یعنی من یادش دادم فکر کردن من فهمیدم رفتم خبر دادم دعوا راه بندازم خلاصه دوتا از خاله هام میرن محل کار مادر دعوا و سر و صدا زنگ زدن به من کلی فحش دادن و دعوا کردن منم هیچی نگفتم زنگ زدم مامانبزرگ اونم گفت ماجرا چی بوده گفتم به منچه به من زنگ زدن و دعوا کردن گفت ولش کن بعد که خالهام رفتن مامانم زنگید به من کلی گریه کرد منم رفتم خونه مادر بزرگم باهاش صحبت کنم که اینارو آشتی بدیم خالم یک دفعه اومد خونه مادر بزرگم با من دعوا بیا برو بیرون و سر صدا دستمو کشید که بیرونم کنه منم هلش دادم هی میگفت تو مامانت به من حسودی میکنین 🙄 و میپرید بهم خلاصه دعوامون شد و کتک کاری مامان بزرگم جامون کرد و منو بیرون کرد رفتن به همه گفتن من خالم زدم همه خاله دایی هام زنگ زدن به مامانم که دخترت فلان بد کاری کرده یا شونم نبود که خاله هام چقدر با مامانم دعوا کردن ابروشو بردن و کلی فحش دادن فقط همه زنگ زدن گفتن دخترت بد کاری کرده و فلان هیچکی هم خبر نداره از اصل جریان تازه بدونن هم بازم منو مقصر میدونن اینم بگم من اصلا حسادتی نسبت به خالم ندارم اصلا برام مهم نیس خدا رو شکر زندگی خوبی دارم و خیلی اوقات اون به من حسودی میکنه بیشتر هم بخاطر اینکه فاصله سنیمون خیلی کمه منو خالم و مامانم خاله کوچیکم مثل من دوست داره و حمایتش کرده به این خاطر خیلی ناراحت شده که بی خبر گذاشتنش بگین من کارم اشتباه بوده رفتم خونه مادر بزرگم اینم بگم خاله کوچیکم خونه کنار مادربزرگمه در یک آپارتمان هستن
خدایا شکرت واسه همه نعمت هایی که بهمون بخشیدی ممنون
آخه چه دلیلی داشته به همه بگن جز مامانت ؟ چرا باید شمارو مقصر بدونن
نمیدونم هر چی فکر میکنم چرا به مامانم نگفتن درضمن مقصر دونستن من بخاطر اینکه من هفته قبلش روزی که اونا قرار داشتن برن بیرون من رفتم خونه مادر بزرگم درو باز نکردن داییم رو دیدم گفت نیستن رفتن خونه باغش ن منم اومدم اونا فکر کردن من فهمیدم رفتم به مامانم خبر دادم دعوا درست کنم
خدایا شکرت واسه همه نعمت هایی که بهمون بخشیدی ممنون
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
نمیدونم هر چی فکر میکنم چرا به مامانم نگفتن درضمن مقصر دونستن من بخاطر اینکه من هفته قبلش روزی که او ...
به نظر من کلا خودتو بکش کنار و بزار مامانت با خانوادش طرف بشه خودش یه آدم عاقل و بالغه نیاز به دفاع از سمت کسی نداره البته که اگه نیاز شد خودش به شما میگه