2777
2789
عنوان

بعد از ۷ سال

| مشاهده متن کامل بحث + 752 بازدید | 72 پست

دوست عزیزم

این تجربه منه

سه سال دوست بودیم. بچه نبود منو میخواست و به هم میومدیم اما از اول گفت فعلا اماده ازدواج نیستم وقتی یکم گذشت و وابسته شدم گفتم همینجوری باهام بمونه مهم نیست

ولی چند وقتی بود میدیدم بهونه میگیره هی گیر میداد بداخلاق بود هی قهر و اشتی ازونورم خانوادش هی بهش میگفتن ول کن این دختره رو و...

داشتم میدیدم مثل الان شما اگر اینجوری پیش بره یکروز با حقارت ترکم میکنه بعداز دوماه سبک سنگین کردن و بعد از سه سال بهش گفتم باید بیای جلو اصلا شرایطشو نداشت پدرش تازه بعداز یک دوره مریصی سخت  فوت شده بود خانوادشون بشدت دنبال وجود مرد بودن تو خونه 

هرچی پس انداز داشت داده بود برای کمک به خونه خریدن خواهرش اما من دیدم ادامه این روند هلاکته اینارو توضیح داد

 باورش نشد فکر کرد دوباره مثل همیشه بعد چند روز اشتی میشیم و من باز میام میگم میمیرم برات واقعا هم میمردم اما با خودم قرار گذاشتم شده خودمو بکشم سمتش نرم 

 هی زنگ زد گفت یک سال بهم وقت بده ال میکنم بل میکنم دعوا کرد کادو گرفت من هرچی بیشتر اصرار کرد مصممتر شدم گفتم یا نیای یا میری هربلاییم سرم بیاد ازین بلاتکلیفی بهتره

حتی مادرش زنگ زد که فعلا موقعیتمون جور نیست با پررویی کفت فعلا دوست باشید بگردید خب گفتم من وقتمو از سر راه نیاوردم گوشیو قطع کردم

 تا چندروز پیامای حرصی میداد که من نتونستم خوشبختت کنمو ایشالله خواستگارات یکیو انتخاب میکنیو میدونست اینارو قبلا میگفت سریع میگفتم یا تو یا هیچکس اما اینبار جوابشو ندادم تا اخر یکروز فقط نوشت خوشبخت باشی حلالم کن خداحافظ

 هیچی جواب ندادم

دنبا رو سرم خراب شد هیچکس خونه نبود نشستم رو زمین و زار زدم انقدر خدا خدا کردم صدام گرفت

سه ماه قطع رابطه بودیم کاملا

بعصی روزا با توهم شنیدن صدای زنگ موبایلم میپریدم از خواب تو خیابون همش یکیو بجاش میدیدم شبا تاصبح گریه میکردم به مامانمینا هم نمیگفتم چمه

دوست صمیمیم نداشتم بهش بگم فقط تو خودم میریختم  سعی میکردم تو خونه نمونم میرفتم شنا توی استخر یادش میافتادم میرفتم کلاس یادش بودم

اما تصمیمم قطعی بود میدونستم هرجی بگذره وابستته تر میشم ننیخواستم با حقارت تمومش کنم

وسط این شرایط خواهر کوچکترم بعد از شش ماه دوستی با شوهرش اومد خواستگاریش و عروسی کرد ننیدونی چه فشاری روم بود نگاههای اطرافیان برای ازدواج دختر کوجیکه و تو سر زدن مادرم که ببا ببین شش ماه نشده اومد جلو ..

.میرفتم جاهایی که رفتیم باهم زار زار تو خیابون گریه میکردم پیاماشو میخوندم انقدر گریه میکردم که خوابم میبرد

تارک دنیا شده بودم نه چیزی میخربدم نه جایی میرفتم

اما ازون هیچ خبری نبود

یکروز موبایلمو از زور ناراحتی پرت کردم خورد به دیوار پودر شد همه پیاما و عکساشم توش بود قابل بازیابی نبود انگار اخرین حلقه وصلمون از ببن رفت عین دیوانه ها التماس میکردم به موبایل فروشیه احیاش کنه گفت ننیشه رفتم پارک مادران دراز کشیدم رو نیمکت بلند بلند گریه کردم هرکی منو میدید فکر میکرد یه چیزیم شده سه روز بود سرکار نمیرفتم و خانوادم فکر میکردن سرکارم

میگفتم خودکشی میکنم دلم برای پدر مادرم میسوخت همون موقع ها یه مهمون از شهرستان اومد که مجبور بودم برم جلوشو باهاشون بچرخم انگار خودمن خسته شده بودم دو هفته ای بودن خونمون و هرروز میرفتیم گردش من کمکم به این غم عادت میکردم اما از درون خورد بودم هنوزم شبا گریه میکردم هنوزم هی جشم به گوشیم بود تا پیام میومد میدوییدم ببینم اونه یا نه، تعطیلات تابستونی شرکتمون شروع شد 

رفتم با همین فامیلمون شهرشون اونجا شروع کردم اینور اونور رفتن دو سه تا خواستگار برام پیدا شده بود اصلا فکرش حالمو بهم میزد من فقط اونو میخواستم اما همین روند خواستگاری یکم از حال و هواش دورم میکرد گفتم بدرک تهش زن یکی میشم که دوسش ندارم روزیکه این تصمیمو گرفتم انقدر بالشتو فشار دادم رو صورتمو گریه کردم تا صدامو نشنون که صبحش پا شدم دیدم پاره شده، به فامیلمون گفتم برم تهران به مامانینا بگم بیان خواستگاری

اما اصلا تو فاز نبودم انگار میخواستم اینجوری خودکشی کنم وقتی برگشتم تهران رفتم سرکار همینجوری دپرس و توی خودم بودم دیدم یکی هی بوق میزنه بعد صدام کرد فکر کردم توهمه اما خودش بود مونده بودم چکار کنم خشکم زده بود

گفتم من حرفامو زدم بهت چی میخوای بعد از سه ماه؟گفت میخوام بگم مامانم امروز زنگ میزنه با مادرت حرف بزنه برای خواستگاری

گفتم هسته نباشی تو که شرایطت نداشتی پس فلان شرایطتت جی؟

گفت خدا بزرگه من بدون تو نمیتونم

بعدا برام تعریف کرد کل اون مدت اونم اذیت شده و داشته خانوادشو به زور راضی میکرده

الانم که الانه خانوادش از ازدواجش راضی نیستن نه اینکه ازدواجش با من کلا از ازدواجش چون ازدواج نکردن عادیه براشون دختراشونم نکردن

 اما ما خداروشکر خیلی خوشبختیم و همیشه فکر میکنم بهترین و سختترین تصمیم عمرم بوده

من ناامید بودم از برگشتنش اما گفتم مرگ یبار شیون یبار

دوست من هفت سال زمان زیادیه همه اینارو گفتم که بگم دردتو لمس کردم اما مطمئن باش اگر این قضیه رو یکطرفه بکنی حالا یا به ازدواج برسه یا جدایی برد کردی 

شرایط ندارم بهونه پسرای بیست سالست

انقدر خوشبخت باش که صدای آرامشت گوش فلک را کر کند

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

خدا نكنه

کلی گریه کردم باپستت یاد خاطرات خودم افتادم 

ازت استدعا میکنم این پست رو همین امروز کپی کن توی یه تاپیک جداگانه 

وبذارخیلیا استفاده کنن

خیلیا درگیر همین موضوعن 

ازت خواهش میکنم 

خیلی قوی هستی 

روحیه ت ستودنیه 

الان راضی هستی ازهمسرت؟

دوست عزیزم این تجربه منه سه سال دوست بودیم. بچه نبود منو میخواست و به هم میومدیم اما از اول گفت فع ...

خدای من هربار این پست رو میخونم هربار داغ دلم تازه میشه بالاخره یه دختر قوی پیداکردم عالی بودی عالی

دوست عزیزم این تجربه منه سه سال دوست بودیم. بچه نبود منو میخواست و به هم میومدیم اما از اول گفت فع ...

وااااای پری عزیزززززم.... چقد خوب ک الان خوشبختی...چقد خوب طاقت آوردی... کاش منم ارادم قوی بشه.کاش ماجرای ما هم مثل شما تهش اینجوری تمام بشه... چقد خوب ک یکی هست ک درکم کنه

دوست عزیزم این تجربه منه سه سال دوست بودیم. بچه نبود منو میخواست و به هم میومدیم اما از اول گفت فع ...

پری کاش میدونستی این پستت چقد ب من روحیه داد.. با تمام دردی ک توش بود آرومم کردی.... مرسی ک وقت گذاشتی واسم و نوشتی

زنگ و پیام ک عمرا نمیزنم، اگه زدم دست پیشو میگیره دیگه محل نمیزاره بهم

اره آفرین دقیقااااا

❤لالا لالا به روی شونه ام بخواب بخواب امشب تو ای دخترِ مهتاب لالا لالا گلم ای بهترینم همیشه واسه تو عاشق ترینم لالا لالا میگم بارون نم نم نیفته از چشات قطره شبنم لالا لالا گل سرخم لالایی ناز دخترِ مامان؛ گونه حنایی بخواب دردونه من وقت خواب شدهمه دلخوشی هام نذر چشات شد❤️(ژوانم)
احساس میکنم اگه دو سه روز نباشم میگه آخیییییش راحت شدم سمانه نیست دیگه. دیشب ی جوری گفت دیگه نمیخوام ...

وقتی جایی دیگه دلگرمی داشته باشه ، نه

مَن مَردِ تَنهایِ شَبَم ، خواب نَدارَم نِصفِ شَبَم  :|
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   آهو1957  |  15 ساعت پیش
توسط   aypari  |  17 ساعت پیش