جیگرا یه داستان نوشتم نصفس..میذارمش بخونین نظرتونو بدین ادامه بدم یا نه..
مرسی عزیزامممممم دوستون دارم که وقتتونو میذارین برام
سلام
همه چی از دو سال پیش شروع شد...
***
پست1:
اردیبهشت ماه سال 1394
هوا خیلی خوب بود پنجره ی اتاقم و باز کرده بودم تا از اون هوای نبستا بهاری لذت ببرم.طبق معمول رو تخت ولو بودم و داشتم درس میخوندم.امتحانای خردادم بخاطر ماه رمضون زود هنگام جلو افتاده بود.خونه ی ما با خالم دوتا واحد روبروی هم بود.
-سلام شهلا آیلار کجاس؟
-تو اتاقشه درس میخونه
-مبینا میگ من پوسیدم تو خونه بریم یه سر پارک هوا خوبه!
بعد از حرف خالم اصن نفهمیدم دیگه چی گفتن.قلبم شروع کرد به تند زدن.
ذوق زده از حرف خالم دعا میکردم اونام با خانواده ی پرافادشون مثل همیشه پارک باشن.
عاشق بودم.یادمه ازون وقتی که سوم راهنمایی بودم عاشقش بودم!گاه و بیگاه به مغازشون سرک میکشیدم تا فقظ به بهانه ی خرید دلم یذره آروم بگیره.
عشقی که خیلی زود به خودش پروبال داده بود و اجازه ی پیشگیری رو از منی که تازه 15 سالم بود گرفته بود.
حتی اسمشم نمیدونستم.یادمه یبار رفتم تو مغازشون با دوستام،دوستم یچی گفت و من شروع کردم به خنده،برگشتم و با دیدنش قلبم ریخت.رو من خیره بود با لبخند خوشگلی که تا اعماق وجودمو میسوزوند و تمام بدنم میشد چشم برای دیدن و حس لبخندش.
اینقد تو فکر بودم ک نفهمیدم مامان اومد تو اتاق
-حاضر شو نیم ساعت بریم پارک بیایم آب و هوات عوض شه.
و چه میدونس قلب من برای همین نیم ساعت ها بی قراری میکند!
نیشی که میرفت باز شه رو بستم و رفتم سمت کمدم تا مانتوم رو انتخاب کنم.
دلم ضعف میرفت برای دیدنش!
فقظ دعا میکردم که باشه و نگا کنم به چشماش و غرق بشم تو لبی که بی بهونه باز میشدن به لبخند.
یه مانتوی مشکی کوتاه با شلوار مشکی برمودا تا روی ساق با شال قرمز رنگی پوشیدم.
جلوی آینه رژ قرمزی به لبام کشیدم و پاکش کردم تا فقط لبام رنگ بگیرن.
اهل آرایش نبودم با اینکه 18 سالم شده بود.به خودم برای آخرین بار نگاه کردم:چشایی مشکی با مژه هایی بلند و صورت بی اندازه سفیدم،با گونه های برجسته لبایی تقریبا خوش فرم با بینی ای گوشتی که همه میگفتن به صورتم میاد.
رفتیم به سمت پارک با خالم و مامانم و مبینا(دخترخالم که هشت ماه ازم بزرگتر بود و یه داداش 21 ساله به اسم مجتبی داشت)
تو راه با دخترخالم شروع کردم به حرف:
-خیلی بیشعوری مبینا اینقد که تو امسال داری میخونی 100% پزشکی قبولی ولی من چی!؟
-تو حالا وقت داری آیلارکو تا ساله بعد؟تازه تو از من خرخون تری اینو ک یادت نرفته؟!
به پارک رسیدیم عقب تر از خاله و مامانم بودیم آیدینا خواهر کوچیکم که 9 سال داشت جلوتر از ما دوید به سمت دوستاش!
با دیدن خانوادشان جلوی لبهام که به سمت بالا میرفتن روگرفتم و سمت جایی که دخترعموی مبینا نشسته بود رفتیم.
بعد سلام و احوال پرسی پیش خالم نشستم.
-اوه اوه آیلار از دماغ فیل افتاده هام که هستن
خندیدم و گفتم:
-آره نباشن آدم شک میکنه.
-بپر برو دوتا دونه چیپس بگیر بخوریم.
-مثلا رژیمیا خاله.
-برای خودت گفتم من که تو خونه دارم آذوقه.
-عه عه عه،بذار به عمو موسی گفتم حالت جا میاد!
لبخن دندون نمایی زد و به ادامه ی بحث با زهرا جون پرداخت(دخترعموی مبینا)
منم ساکت به اینور اونور نگاه کردم تا شاید ببینمش ولی پیداش نکردم.نگام رفت سمت آیدینا که با دوست تازش رفتن سمت جدولای پارک و بعدش عشقم،سروپا چشم شدم برای دیدنش!تیشرت سورمه ای با شلوار جین.
قد بلندش که تقریبا به 195 میرسید با اون لباسا باعث شد نفس کشیدن یادم بره.
آروم از خیابون رد شد و اومد سمت آیدینا و دوستش.
چیپسی به دوست آیدینا داد و بوسش کرد.
لحظه ای در دل خواستم کاش صاحب آن بوسه من بودم و فقط من!
آیدینا و دوستش به سمت ما اومدن،آیدینا رو به من و مامان گف:
-مامان آنیتاستا
من چشامو ریز کردم تا بفهمم که چجوری از زیر زبونش بکشم عشقم چ نسبتی باهاش داره یا حداقل اسمش چیه!
آنیتا قری به گردنش داد و موهای لختش ریخت یه ور شونش.
-سلام مامان آیدینا،خوبید؟
-سلام دخترم تو خوبی؟
-مرسی
خالم با سیاست شروع کرد به سوال پرسیدن و آنیتام با سادگی در حالی که از چیپسش تعارف میکرد همه چیز و گفت و من چقد ذوق کردم که فهمیدم عشقم داییه آنیتا و دوتا پسر جوون 23 ساله به اسم آرمین و آرشه.
و چقد بیشتر ذوق کردم که فهمیدم فامیلیشون حیدریه!
نیم ساعت بعد به خونه رفتیم و من پرکشیدم سمت گوشیم!
تو اینستا سرچ کردم آرش حیدری و بعد 10 ثانیه اومد پیجش.
از ذوق نمیدونستم چی کنم،با لباس رو تخت مشغول گشتن بین عکسای آرش دنبال ردی از عشقم بودم!
که بالاخره پیدا کردم و چقدر قربون صدقش رفتم چقدر عکسشو بوس کردم.
رو عکس زدم تا ببینم اثری از تگ هس یا نه!
که دیدم بعله امیر مردانی اومد!
زل زدم به اسمش و زیر لب گفتم امیرو آیلار.
چقد بهم میان و نیشم از تصور اومدن اسمم کنار اسمش کش اومد!
زدم رو پیجش و بهش فالو رکواست دادم و رفتم سراغ درسم فارق از اینکه ده مین بعد بهم پی ام داده بود
***