***
بهمن 1396
دستایی کمر باریکمو سفت میگیره!
اشکایی که از مرور خاطرات رو گونه هام اومدن و قبل اینکه بفهمه پاک میکنم و برمیگردم و تو آغوشش میرم.
-خانومم چطوره؟
چشمامو میبندم و برمیگردم به اون روز.
مثل فیلم از جلو چشمام رد میشه.
چشمامو از فشار درد سفت به هم فشار میدم.
دوره کردن خاطرات که گناه نداشت؟داشت؟
و کمی فکر کردن بد نبود.
از آغوشش بیرون میام لبخندی میزنم.
به سمت اتاقم حرکت میکنم.
صدای خداحافظی کردنش با مامانم و میشنوم.
و گاهی و فقط گاهی این دور بودن لازم بود نه؟
***
خرداد 1394
یه هفته از اون روز میگذره.
ارتباطم با امیر زیاد شده،هر روز به بهانه های مختلف زنگ میزنه تا حالم و بپرسه.
فکر کنم اونم بهم بی میل نباشه
حسای دخترونم بهم میفهموند که عاشقمه،عاشق که نه ولی خب یه حسایی بهم داره!
اگه نداشت چرا اونقدر پاپیچم شد؟
چرا 4 روز تمام هر روز بهم گوشزد میکرد که بهش زنگ بزنم؟
چرا به بهانه های مختلف بهم زنگ میزد؟
چرا بهم میگفت عزیزم؟
چرا هر روز میومد بیرون مغازه؟
خیلی احمقانه بود ربطش بدم به عشق و دوس داشتن ولی خب این اتفاق افتاد و جلوی چراهای احمقانه ی ذهنم و نگرفتم.
و کسی نفهمید ذوقی رو که از گفتن این حسای مسخره بهم دست میداد.
دختر بودم نه؟
از اتاقم بیرون میرم و بلند بلند با آهنگ جدیدی که علیشمس و مهدی جهانی پخش کردن میخونم.
همیــــــــشگیمی
تو زندگیـــــــمی
تو اوج دیوونـــــــــگی و دلبستـــــــگیمی
تو اسمــــونی
تو مهربـــــونی
قلب منو هرجا میری میکشـــــونی
با تو که هسـتم
چیزی نمیخـــــــام
واسم بسه همین که با تو راه میــــام
من دل سپردم به تو
واســـت
رفتی و دیدی من تـــورو از یاد نبـــــردم
فوق العـــــــــــــــادم با تو
ول نکن دستاتــــــــــــو
تو دل من کســـــــی
نمیگیره جاتــــــــو
(فوق العاده،مهدی جهانی و علیشمس)
یهو آهنگو قطع کردم!
فکر کردم کمی!
ادامش هرچی به ذهنم فشار آوردم یادم نیومد!
بیخیالش شدم و زدم پی ام سی
مامانم رفته بوود خونه ی خالم و مثل همیشه با آیدینا اونجا بودن
بابا حسن 3.4 ساعت دیگه میومد.
بابام معمولا ساعت 11 میاد و من چون عادت به شام خوردن ندارم معمولا شبا نمیبینمش و دلم براش حسابی تنگ میشه.
ولی امشب با هم میخوایم نود ببینیم
حوصلم سر رفته،خونه خالمم برم مجتبی هست نمیخوام ببینمش
گوشیمو برمیدارم
میرم تو تل و روی عکس امیر زوم میکنم
پووووووووف دلم برات تنگ شده چش رنگیه من.
وکمی مالکیت دادن به جایی بر میخورد؟
یهو اسم امیر اومد رو صفحه.
قلبم تالاپ تولوپ میکرد،دل عاشق این اداها رو هم داشت نه؟
سبز و به طرف قرمز کشیم و جواب دادم:
-بله؟؟
-سلام خانوم.تا ما زنگ نزنیم حالی ازمون نگیریا،تو تلگرامم که آن میشی و به ما پی ام نمیدی.
داشتم میگفتم به عکست زل زده بودم ولی جلوی خودمو گرفتم.
-شما آنلاینیایه منو چک میکنین؟
-بله!بالاخره یه آیلارخانوم که بیشتر نداریم.
-چی بگم؟
دلم غش رفت از لحنش.
-هیچی فقط اوکی بده به من
از اولم دلم باهاش بود.اینم برای این بود که نشون بدم دختر سنگین و خوبیم
-باشه قبوله!
-هان؟
-پیشنهادتونو میگم
-مرسی عزیزم جبران میکنم
لبخند قشنگی میزنم گویی که اینجاستو تماشاگر عشوه های من
موهامو پشت گوشم میزنم و میگم:
-لازم نیس فقط خوب باش
خوب باش
خوب باش
خوب باش
خوبــــــــــــــ بـــــــــــــــاش